تبليغاتX
سرنوشت را نمیتوان از سرنوشت
  
 
Jok Va SMS Hae Bahal !
 
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد 
 
وقتی به آسمون نگاه میکنی، دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نور تره را، همه نگاه میکنن!! 
 
کویر همیشه تنهاست بس تو باران باش و بر کویر ببار 
 
- گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟ وآنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی .
- مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی 
 
کاش کوچیک بودیم............ وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه
 
معلم از بچه ها پرسید: در آینده میخواهید چه کاره شوید؟ احمد: من میخوام ناخدا بشم. رامین: من میخوام دکتر بشم. سارا: من میخوام یه مادر خوب بشم. رضا: من میخوام به سارا کمک کنم
 
الهی تو خورشید بشی و من زمین !! تا سالی 1 بار من دوره تو بگردم و توام سالی 365 بار دور من بگردی !!!
 
یه اصفهانی با برق خونه همسایشون خودکشی میکنه
 
اینگونه زندگی کنیم:ساده اما زیبا،مصمم امابی خیال،متواضع اما سربلند،مهربان اما جدی،سبز اما بی ریا،عاشق اما عاقل
 
یک روز عشقت را دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست
 
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود میایی و من تو را در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت |
 Green Eternity
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت |
 Green Eternity


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت |


DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر


DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر


DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر


DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر


DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر


DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر


DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر


DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر


DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر


DARYAFT AX HAYE BISHTAR دريافت عكسهاي بيشتر

__._,_.___
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت |
مرگ وحشتناک پسر صدفی

روی شن های ساحل بود که اون از زنش خواستگاری کرد.


کنار دریا به عقد هم دَراومدن.


ماه عسل نُه روزه شون،
توی جزیره ای به اسم « کاپری» گذشت.


روزی که برای شام یه پرس غذای مخصوص- که
خوراک نیم پَزِ ماهی و حلزون های دریایی بود- سفارش داده بودن،
وقتی مَرده داشت سوپ صدف دریایی رو مزه مزه می کرد،
زنش توی دلش آرزویی کرد.

آرزوش به زودی برآورده شد-
اونها بچه دار شدند.
ولی نوزادشون زیاد هم بچّه ی آدم نبود.
خُب، شاید هم بود.


مثل هر آدم دیگه ای، ده تا انگشت دست
و ده تا هم انگشت روی پاهاش داشت.
می تونست ببینه،
بشنوه و احساس کنه.
ولی با همه ی اینها
نمی شه گفت که کاملاً طبیعی بود.
تولّد این بچه ی عجیب، این ننگ، این مصیبت،
شروع گرفتاری اونها شد.


زَنه با عصبانیت به دکتر گفت:
« ممکن نیست این بچّه ی من باشه.
ببینین، بوی اقیانوس و خزه ی دریایی و آب شور میده.»


دکتر جوابش داد:
« شما باید خودتون رو خوش شانس بدونین.
آخه نمی دونین که، هفته ی پیش مریضی داشتم
که یه دختری بود با سه تا گوش و یه منقار.
این که تقصیر من نیست که پسر شما نصفی ش گوشْ‎‏‍ْ‎‏ ماهیه.
چرا یه خونه ی کوچیک کنار دریا واسه خودتون دست و پا نمی کنید؟»


از اونجایی که هیچ کس نمی دونست اسم بچه رو چی بذاره،
همه همین جوری اونو سام صدا می کردن.
و گاهی هم پشت سرش بهش می گفتن
« این چیزه که شبیه صدف می مونه»

همه منتظر بودن بالاخره پسرک
از لاک صدفی اش بیرون بیاد.
ولی این اتّفاق هیچ وقت نیفتاد.

بچه های چهارقلوی آقای تامسون،
که همیشه جاسوسی پسرک صدفی رو می کردن،
از دور داد می کشیدن: « هو... هو.. گوش ماهی رو باش»
و تندی دَر می رفتن.

در یک بعد از ظهر بهاری
که سام رو- یه جایی بین خیابون اصلی و ساحل دریا-
تک و تنها زیر بارون رها کرده بودن،
اون آروم و ساکت نشسته بود و قطره های بارون رو نگاه می کرد
که چطور می چرخَن و می چرخَن تا به سوراخ فاضلاب می ریزن.



همون موقع مادرش، توی بزرگراه پشت فرمون نشسته بود
و احساس درموندگی می کرد.
با دست روی داشبورد ماشین می کوبید
و احساس می کرد
تحمّل این همه درد و رنج و نا امیدی رو نداره.



وقتی به خونه رسید، به شوهرش گفت:
« گوش کن عزیزم، دارم جدّی میگم؛
اینجا یه چیزی داره بوی گند ماهی میده
و فکر می کنم که اون، پسرمون باشه.
ببین، واقعاً دوست ندارم اینو بگم ولی مجبورم،
تو با پسرمون خوب تا نمی کنی،
فقط وایه اینکه به خاطر مشکلاتت توی تختخواب
اونو مقصر میدونی.»

شوهره شروع کرد داروهای مختلف رو امتحان کردن؛
شربت های جور واجور،
کرم ها و پُمادهای مختلف.
ولی فقط به درد و خارش و حتّی خونریزی افتاد.



وقتی پیش دکتر رفت، دکتر بهش گفت:
« راستش، زیاد مطمئن نیستم
ولی ممکنه همون چیزی که باعث مشکل شده، وسیله ی درمانش هم باشه.
شنیده م صدف های دریایی نیروی جنسی رو زیاد می کنن.
ممکنه اگه پسرتون رو بخورین،
بتونین حتّی ساعت ها اون کار رو بکنید!»


بنابراین، همون شب
او پاورچین پاورچین بالای سر پسرشون رفت.
لب هاش رو با دندون می گزید و عرق بر پیشونی ش نشسته بود.
« ببینم پسرم، تو خوشبختی؟
منظورم اینه که دلت نمی خواد ببینی بهشت چه جوریه؟
نمی خوام فضولی کرده باشم،
ولی هیچ وقت دلت نخواسته بمیری؟»



سام دو دفعه چشم هاش رو باز و بسته کرد
ولی جوابی نداد.
پدر، با انگشت تیزی کارد رو امتحان کرد
و گره کراواتش رو شُل کرد.


وقتی سام رو به طرف دهانش می برد،
اون، کمی روی کت پدرش چکه کرد.
پدر صدف رو به دهان برد
و سام از توی پوسته ش لیز خورد توی گلوی پدرش.

اونها سام رو توی شن های کنار دریا دفن کردن.
براش دعا خوندن و کمی هم اشک ریختن.
و قبل از ساعت سه هم سر خونه و زندگی شون برگشتن.

صلیبی رو که از چوب های آب آورده درست کرده بودن،
روی قبر سام گذاشته بودن
و روی شن ها هم نوشته بودن
که « مسیح زنده می ماند.»


ولی اوّلین موج بلندی که اومد،
همه ی خاطره ی سام رو با خودش برد.

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت |

اتاق شماره سیزده

اتاق شماره سیزده می خواست یک رمان بشود، رمانی شامل هجده نامه، اما حوصله نکردم نامه ها را بنویسم، دو تا را نوشتم و همین. بعدا داستان اول که قرار بود بخشی از رمان باشد بازنویسی شد و شد یک داستان کوتاه، این داستان را اولین بار در سال 1375 نوشتم، آنرا گذاشتم در مجموعه داستان تهرانجلس، اما وزارت ارشاد گفت که این داستان را از آن مجموعه در بیاورم، مجبور شدم همین کار را بکنم، بعدا این داستان را با نوزده داستان دیگر در مجموعه داستانی به نام اتاق شماره سیزده گذاشتم و قرار شد انتشارات روزنه آنرا چاپ کند، فرصت دست نداد که در تهران باشم و پیگیری چاپ این مجموعه داستان کوتاه را بکنم. این مجموعه را در اینجا خواهید خواند. اتاق شماره سیزده یک تخیل است درباره یک وسوسه، روزی که قرار است به دیگران بگوییم که چه دروغهایی به آنها گفته ایم. می دانم شما هیچ وقت دروغ نگفته اید...

افسانه عزیز!
تعجب نکن، ده سالی است که به جای افسانه به تو گفته ام خانم محمودی و ده یازده سالی است که کلمه عزیز را از زبان من نشنیده ای. جز همان یک بار که تلفنی بهت گفتم «عزیزم» و بعد فهمیدم که از دهانم در رفته ، پشیمان شدم و بقیه کلماتم را قورت دادم و سعی کردم کمی خشن تر از همیشه حرف بزنم که فکر نکنی قضیه« عزیزم» جدی است. اما الآن خیلی راحت می توانم بنویسم «افسانه عزیزم» و عین خیالم هم نباشد. به همین راحتی. نمی دانی الآن کجا هستم و از کدام قبرستانی برایت نامه می نویسم. قطعا اگر برایت بگویم دو تا شاخ خوشگل ظریف بالای سرت در می آوری. حدس بزن! حتما با خودت فکر می کنی که رفته ام بالای ولنجک و دارم چراغهای تهران را دید می زنم و مثل خل مشنگ ها کاغذ برداشته ام و برایت نامه می نویسم؟ و لابد توی دلت گفته ای دیوانه احمق! نه عزیزم، آنجا نیستم. یعنی یک سالی می شود که به ولنجک نرفته ام. حدس بزن، جان امیر حدس بزن. لابد فکر می کنی رفته ام امامزاده داوود و با خودت می گویی که این مرتیکه رفته آنجا خاطرات عشقی اش را مرور کند . لابد ناراحت می شوی. مثل همانروزی که حالم گرفته بود و تو فهمیدی من یاد فائزه افتاده ام و عصبانی شدی و گفتی که دیگر با من به امامزاده داوود نمی آیی. من هم سروته کردم و عصبی شدم و با سرعت در خیابانها رانندگی کردم که لجت را دربیاورم. و تو هم برای این که بدتر لج مرا در بیاوری هیچی نگفتی. نه، اشتباه می کنی، عزیزم! آنجا هم نیستم. البته می خواستم بروم امامزاده داوود، ولی درست که فکر کردم دیدم برای کاری که می خواهم انجام بدهم اصلا جای خوبی نیست. تازه! دلم نمی خواست در آن فضای درب و داغان به شکلی غیرمحترمانه بمیرم.
خب! زیاد خودت را خسته نکن، نمی توانی حدس بزنی. من در اتاق شماره سیزده هنل سفیدکنار هستم. اتاق شماره سیزده را که یادت هست؟ همانجا که بعد از دو سال که از ازدواجمان می گذشت آمدیم و تو همیشه می گفتی که زیباترین روزهای زندگی مان همان دو روزی بود که در اتاق شماره سیزده هتل سفیدکنار گذشت و کلی راجع به آن فکر می کردیم. همانجایی که سال هفتم ازدواجمان موقعی که تصمیم گرفتیم از همدیگر جدا بشویم آمدیم و قرار گذاشتیم گذشته را مرور کنیم و ببینیم چه بلایی سرمان آمده. و قرار شد ببینیم آیا می شود توافق کرد و زندگی را ادامه داد یا نه؟ یادت هست که بعد از پنج سال وقتی وارد اتاق شدی بغض گلوت را گرفت و افتادی روی تخت و گریه کردی و من رفتم جلوی پنجره و به دریا نگاه کردم و مسخره ات کردم. و به تو گفتم که تو یک احمق احساساتی هستی و تو به من گفتی که تمام وجودم به لجن کشیده شده است و همه چیزها را فراموش کرده ام. رفته بودم جلوی پنجره و به همان دو روزی که در آن هتل با هم گذراندیم فکر می کردم و بدجوری دلم گرفته بود. یادت هست تصمیم گرفتیم همه چیز را از نو بسازیم؟ و تو همیشه فکر می کردی اگر من اراده کنم می شود؟ و یادت هست که بعد از یک ماه به من گفتی که من موجود کثیف و بیرحمی هستم و گفتی حاضر نیستی با من به زندگی ادامه دهی؟ یادت هست؟ الآن همانجا نشسته ام. روی همان تختی که روش می خوابیدیم، البته نه با آن ملافه ها، لابد بعد از ما دهها نفر آمدند و رفته اند و روی ملافه ها هزار تا خاطره جا گذاشته اند. الآن سه ساعتی است که وارد هتل شده ام. شام را خورده ام. مطابق معمول سه بسته سیگار روی میز است و یک پارچ آب. مطابق معمول. یک بسته کاغذ سفید روی میز توالت کوچولوی اتاق شماره سیزده گذاشته ام و ده تا خودکار مشکی. با همین کاغذها و خودکار ها می شود چند تا داستان نوشت و بیست تا قانون اساسی نوشت و چند تا حکومت را عوض کرد. حال می کنی در مورد کاغذ و قلم چطور فکر می کنم؟
نه، رمان نمی خواهم بنویسم. مقاله هم نمی خواهم بنویسم. می خواهم همان نقشه ای را که یک بار برایت گفتم اجرا کنم. داستان خودکشی را که یادت هست؟ یادت هست که گفتم خیلی دلم می خواهد روزی کاغذ و قلم بردارم و واقعی ترین و حقیقی ترین احساسهایم را برای همه آنهایی که یک عمر بهشان دروغ گفته ام بنویسم؟ حالا همان روز است. اسم آن هجده نفر را نوشته ام که باید برایشان نامه بنویسم. و تو اولین نفر آنها هستی. لابد دلت می خواهد نام آن هفده نفر دیگر را بدانی. نمی گویم. هیچ وقت نمی فهمی. فضول خانم! دلم می خواهد یک بار، فقط برای یک بار هم که شده بزنم زیر همه چیز و راست و حسینی همه حرفهایم را بزنم. صاف و پوست کنده. از دروغ گفتن و پنهان کردن خسته شده ام. می خواهم بدون ترس و واهمه از هیچ چیز و هیچ کس همه دروغ هایی را که تا به حال گفته ام افشا کنم، چقدر از این کلمه افشا کردن بدم می آید، سیاسی بودن هم عجب نکبتی است، گندش همه زندگی آدم را می گیرد. دلم می خواهد همه واقعیات زندگی را به کسانی که بهشان دروغ گفتم بگویم، بدون ترس از شکستن قلب کسی و یا ناراحت شدن کسی دیگر و بدهکار شدن به این و آن و بدون اینکه قصد داشته باشم مخاطبانم را بعدا ببینم، ازشان چیزی بخواهم یا بهشان چیزی بدهم.
من خیلی دروغگو هستم، وحشتناک! یک دروغگویی که اصلا نمی توانی تصورش را بکنی. هروقت که تنها می شدم و مجبور می شدم راجع به خودم فکر کنم از همین چیز خنده ام می گرفت. از این دروغگویی بی حد و اندازه. و واکنشم همیشه دو چیز بود، یکی خندیدن و یکی غمگین شدن.
یادت هست داستان ازدواجمان را؟ می خواهم یکبار دیگر آن روزها را مرور کنیم. کمی حوصله کن. ببین! داستان اینطور بود که در آن روزها من به دنبال آرامشی می گشتم، مگرنه؟ به دنبال مخاطبی می گشتم که با او از آن تنهایی رنج آور خلاص شوم. یکی که دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم. خیلی ها را دیده بودم و با آنها آشنا شده بودم. با دخترهایی که خیلی قشنگ تر از تو بودند، با آدمهایی که خوش سر و زبان تر از تو بودند و لهجه غلیظ تو را هم نداشتند. با کسانی آشنا شده بودم که خیلی هم مرا دوست داشتند. و بعد من الاغ! در سن بیست سالگی، در یکی از همان روزهای دل انگیز بهاری که آدم دلش می گیرد، در کلاس چشمم به دو تا چشم سیاه خورد که از آن گوشه خیره شده بود به من و بعد گیر آن چشم ها افتادم و بعد صاحب آن چشم ها را دعوت کردم به اینکه در جلسات بحث و گفتگوی سیاسی دانشکده حاضر شود. و بعد او پیدایش شد در جلسات و بعد یک دفعه به خودم آمدم و دیدم که عاشقت شده ام. و بعد یک روز با تو قرار گذاشتم و بعد یواشکی رابطه مان برقرار شد و سه ماه رابطه پنهان داشتیم و بعد ازدواج کردیم و بقیه اش را هم که خودت خوب بلدی.
ولی حالا دیگر دلم می خواهد بدانی که اصل قضیه چه بود. افسانه عزیز! من بدبختانه هیچ وقت عاشق تو نبودم. نه آن روزهایی که توی کلاس به من نگاه می کردی و من زیرچشمی نگاهت می کردم، نه آن روزهایی که به جلسات بحث و گفتگوی سیاسی دانشکده دعوتت می کردم و در آنجا روبروی هم می نشستیم، نه حتی آن روز که توی پارک قدم می زدیم تا از تو خواستگاری کنم. نه آن موقعی که به من گفته بودی باید بیشتر فکر کنی و من برایت نیم ساعت گریه کردم و به تو گفتم که اگر با من ازدواج نکنی خواهم مرد و تو مهربان ترین نگاه زندگی مان را به من کردی و به من گفتی که دوستم داری. نه، افسانه عزیز! بدبختانه در هیچکدام از آن روزها من عاشقت نبودم. حتی آن روزی که هشتصد و پنجاه کیلومتر راه را با اتوبوس تا آبادان آمدم و تو را از حاجی خواستگاری کردم. حتی آن روزی که روی پشت بام نشسته بودم و تو آمدی و دستت را برای اولین بار گرفتم و انگشتهایت را بوسیدم، آن روز هم عاشقت نبودم. دلم می خواست عاشقت باشم، ولی نمی دانم چرا عاشقت نمی شدم. خیلی تلاش کردم عاشقانه رفتار کنم. برای این که می دانستم عشق خوب است. می دانستم عشق دل آدم را گرم می کند. آدم را می سوزاند و به او انرژی می دهد و از آدمی مثل من یک چیز دیگر در می آورد. مثل ابلوموفی که اولگا در کنارش است می شوم که می تواند درختی را از جا بکند برای اینکه معشوقش بتواند راحت آسمان و افق را تماشا کند. نه، من عاشقت نبودم. حتی زمانی که آن نامه صد و بیست و هفت صفحه ای را برایت نوشتم هم عاشقت نبودم. دلم می خواست آن نامه واقعیت می داشت، ولی متاسفانه نداشت.
من نه عاشقت بودم و نه می خواستم با تو ازدواج کنم. خودت هم بعدا فهمیدی که دلم می خواست با مریم ازدواج کنم، به این خاطر که مریم کفش کتانی می پوشید و شلوار لی پاش می کرد و پیراهن چینی می پوشید و موهاش را دم اسبی می بست و همیشه وقتی می خواست از سلف سرویس دانشکده به طرف ایستگاه اتوبوس بیاید، به سرعت می دوید.
به تو نگفته بودم که من حتی تا دو هفته قبل از اینکه از تو خواستگاری کنم، قصد ازدواج با مریم را داشتم. مریم هم مرا دوست داشت. منتهی دختره خر این را تا چند سال از من پنهان می کرد و من احمق فکر می کردم مرا مثل برادرش دوست دارد. بعدا گفت که از همان موقع هم مرا دوست داشت. همانروزی که رفتم دنبال مریم و آوردمش خانه خودمان. همان موقع که با رضا به هم زده بود و رضا قاطی کرده بود و می خواست سر مریم زن بگیرد. همان روز مریم به من گفت در تمام آن سالها دوستم داشته. و فقط یک هفته در ابتدای آشنایی مان مرا مثل برادرش دوست داشته. البته می دانی که مریم برادر نداشت و احتمالا به همین خاطر ممکن است در تشخیص احساساتش اشتباه کرده باشد. آن روز وقتی که من و مریم آمدیم خانه و تو دیدی که گریه کرده است، گریه اش بخاطر رضا نبود، به خاطر من بود. البته تو این را نفهمیدی، نفهمیدی که در تمام آن سالها، یعنی تا دوماه قبل از ازدواج با تو دلم می خواست با مریم ازدواج کنم. می دانی! وقتی به مریم می رسیدم دست راستش را تا می توانست می برد بالا و محکم می کوبید کف دست راست من، جوری که صدای دست دادنمان توی دانشکده می پیچید. ولی تو هر وقت با من دست می دادی، انگار که دست من گهی است، همیشه از دست دادن با من خجالت می کشیدی. تازه، من خبر مرگم شوهرت بودم. راستی! چرا از دست دادن با من خجالت می کشیدی؟ البته مریم هم الآن عوض شده و زیر چشمی هم به آدم نگاه نمی کند. ولی تو، اگر آن موقع جای او بودی یک جوری دست می دادی که انگار مجبوری، انگار نجس می شوی، انگار دستت عرق کرده باشد از خجالت.
برات نگفتم. رفتم خواستگاری مریم. دو ماه قبل از اینکه از تو خواستگاری کنم. از همان خواستگاری های خیابانی دانشگاه. با همدیگر قدم زدیم. برای این که به مریم بگویم که می خواهم باهاش قدم بزنم یا حرف بزنم مقدمه لازم نبود. این قدر با هم حرف زده بودیم و این قدر همدیگر را می شناختیم که مشکلی نداشتم. تو خیابان که راه افتادیم اینقدر شلوغ کرد و پشت سر این و آن حرف زد و هی وسط خیابان آب هویج و بستنی چوبی و آدامس خرید و خورد که یادم رفت می خواستم باهاش جدی حرف بزنم. بعد، بهش گفتم که می خواهم حرفهای دلم را با او بزنم. او هم گفت که می خواهد حرفهای دلش را با من بزند. و بعد کاری را کردیم که جزو رازهای من و مریم است. از آن رازهایی که هیچوقت به تو نگفتم. ما آن کار را برای آخرین بار با هم انجام دادیم. اسمش مراسم خوردن آب نبات چوبی است. ما هر وقت می خواستیم با هم حرف خصوصی بزنیم یک آب نبات چوبی می خریدیم و در حال لیس زدن آن با هم حرف می زدیم، یک بار من لیس می زدم و یک بار او. این را وقتی کشف کردیم که فهمیدیم هر دومان آدمهای گند کثافتی هستیم و می توانیم حتی آدامسی را که آن یکی دارد می جود از دهانش در بیاوریم و بجویم. وقتی من حرف می زدم او آب نبات چوبی را لیس می زد و وقتی او حرف می زد من آن را می لیسیدم. می دانم، اگر تو آنجا بودی حتما می گفتی: کثافت ها! مریض می شین! آخ! تو نمی دانی چقدر مزه می داد. آن روز مریم آخرین آب نبات را خرید و داد به من که لیس بزنم. شاید اگر اول او آب نبات را لیس زده بود، سرنوشت من بکلی عوض شده بود و احتمالا روی تاریخ هم اثر می گذاشت. شاید جنگ ایران و عراق یکسالی زودتر تمام می شد و شاید مسعود به خاطر دعوا با من به جبهه نمی رفت و در آنجا شهید نمی شد. در هر حال مطمئنم که من نباید می گذاشتم اول او حرف بزند، ولی او شروع کرد. من آب نبات لیس می زدم و او به من گفت که قصد دارد با رضا ازدواج کند. مریم گفت که تا بحال رضا را مثل برادرش دوست داشته ولی رضا یک هفته قبل از او خواستگاری کرده و او هم پاسخش مثبت است. خب! من با آن آب نباتی که توی دهنم بود بکلی ضایع شده بودم. اما چاره ای نبود. من احمق بی شعور گوساله به او تبریک گفتم و کلی در مورد رضا حرفهای خوب خوب زدم و بعد حرف دل خودم را قورت دادم و داستان تمام شد. باورت می شود که حتی یک کلمه هم در مورد اینکه دوستش دارم و از او می خواهم که با من ازدواج کند حرفی نزدم؟ چند سال بعد وقتی ماجرا را به مریم گفتم با مشت زد توی شکمم و گفت: احمق! کاش گفته بودی. بعد از این ماجرا بود که من قاطی کردم. بدجوری هم قاطی کردم. فقط دلم می خواست با کسی ازدواج کنم. فرقی نمی کرد با کی. نمی دانم چرا گیر داده بودم به ازدواج. رفتم پیش میرعلایی که هم دانشکده ای تو بود و از او پرسیدم با کی ازدواج کنم؟ به همین راحتی. آن احمق هم نپرسید که برای چی می خواهی ازدواج کنی. انگار که یک لیست دستش بود که کی باید با کی ازدواج کند. اسم تو را آورد. آن روزها تقریبا دو هفته قبل از زمانی بود که از تو خواستگاری کردم. تو را به اسم نمی شناختم. گفتم: کیه؟ مشخصات تو را گفت تا فهمیدم که تو چه کسی هستی. بهش گفتم: بابا! اون که قیافه اش مثل خنگا می مونه. افسانه! الاغ! بهت برنخوردها! این دقیقا همان چیزی است که به میرعلایی گفته بودم. میرعلایی گفت: این از نجابت و سادگی اش هست که تو فکر می کنی شبیه خنگ هاست. تازه من بعد از آن حرفها بود که متوجه نگاههای تو سر کلاس شدم و از آن به بعد بود که به چشمهایت نگاه می کردم. به تو نگاه می کردم که چادر سیاهت را می کشیدی تو صورتت و چشمهات قاب می شد. دلم می خواست ببینم آن زیر چه خبر است، زیر چادر سیاهت. مرض است دیگر. یادت هست همیشه می گفتی من چه چشمهای پاکی دارم؟
قضیه خواستگاری من از تو هم اصلا آنطوری که اتفاق افتاد و بهت گفتم نبود. من دقیقا کلماتی را که می خواستم به تو بگویم حفظ کرده بودم. وقتی که تو قبل از هر توضیحی از من پرسیدی چرا می خواهید با من ازدواج کنید؟ من می خواستم بگویم چون تو آدم نجیبی هستی و چون آدم معقول و پاکی هستی و از این دختربچه ها که دنبال عشق و عاشقی هستند نیستی، به این دلایل می خواهم با تو ازدواج کنم. ولی نمی دانم چطور شد که بهت گفتم بخاطر این که مدتی است که دوستت دارم. نمی دانم چرا این حرف را زدم. شاید به خاطر چشمهای تو بود که جور عجیبی به من نگاه می کردی و من احساس می کردم اگر این جمله را نگویم ناراحت می شوی. بعدش که حالت تو تغییر کرد و ساکت شدی، من فهمیدم که این جمله تو را زیر و رو کرده. فکر نمی کنم باور کرده بودی. باور کردی؟ جان امیر! باور کردی؟ تازه بعد از این که ساکت شدی متوجه شدم که چه غلطی کردم.
خوشحال شده بودی؟ نه؟ بعد از اینکه حرفهایمان را با هم زدیم و من به خوابگاه دانشکده برگشتم،
مثل سگ پشیمان شدم. مثل سگ. به خودم گفتم مرتیکه این یارو اصلا بهت نمی آد. این چه کاری بود کردی؟ در تمام یک هفته ای که منتظر جواب تو بودم، امیدوار بودم که بگویی نه و همه چیز تمام بشود. داشتم دیوانه می شدم. صدبار خودم را لعنت کردم. یک شب هم داستان را با علی عباسی گفتم. از همان شبهایی بود که می رفتیم پشت بام خوابگاه و تا صبح ستاره ها را نگاه می کردیم و حرف مفت می زدیم. به او گفتم که برای خودم دردسر درست کرده ام. می دانی چه گفت؟ گفت فرقی نمی کند که با چه زنی ازدواج کنی. زنها همه شان برای ازدواج مناسبند، فقط کافی است کور و کچل نباشند و اخلاق شان سگ نباشد. و بعد گفت: نکند بخواهی عاشقش بشوی؟ دقیقا همینطوری گفت. نکند بخواهی عاشقش بشوی؟ من هم بهش گفتم که دلم می خواهد عاشقت بشوم. گفت: خره! آدم که نمی تواند همینطوری عاشق کسی بشود. آدم باید گیر بیفتد تا عاشق بشود. من سعی کردم عاشقت بشوم. در تمام آن چند ماهی که رفته بودی آبادان شبها مثنوی می خواندم و کتاب الانسان الکامل عزیزالدین نسفی و سیذارتا و زرین دهن و اشعار شاملو. نصف آن مزخرفاتی که در نامه های عاشقانه ام برایت می نوشتم از روی همین کتابها بود، منتهی تو هیچ وقت حال و حوصله خواندن این جور کتابها را نداشتی و متوجه نمی شدی که از روی آنها نوشته ام. می گفتی: رابطه ما روی نثر تو خیلی اثر گذاشته. زکی! نثرم کجا بود؟ همه اش از روی کتابهای دیگران بود. افسانه! بهت برنخورد، بالاخره باید این حرفها را بهت می گفتم. من که می خواهم بمیرم، لااقل بگذار بگویم چقدر بهت دروغ گفتم. تا یک روز دیگر مثل تاپاله وامی روم روی تختخواب اتاق شماره سیزده تا سرایدار رشتی هتل سفیدکنار یکی دو روز بعد با بوی گند جسد من وارد اتاق بشود و خبر مرگم را به خاندان جلیل امیر ندایی بدهد.
من هیچ وقت نتوانستم عاشقت بشوم. شاید بخاطر لحن صدای تو بود که اصلا آدم نمی توانست با آن کلمات لطیف را بشنود. شاید بخاطر حرکات اغراق شده و خشن تو بود. می دانی! شاید اگر تو چادر سرت نمی کردی و من می دیدم تو چطور راه می روی و چطور دستهایت را اینور و آنور حرکت می دهی، هیچ وقت با تو ازدواج نمی کردم. و یا اگر زیادتر با هم حرف می زدیم و من لحن و لهجه تو را بهتر می فهمیدم شاید این ازدواج سر نمی گرفت. البته تقصیر تو نیست. می دانی! اگر میرعلایی به جای تو هرکس دیگری را هم به من معرفی می کرد من با آن آدم ازدواج می کردم. لابد داری می گویی مگر خودت چه گهی بودی که این حرفها را می زنی؟ این هم یک حرفی است. اگر خواستی روزی برایم نامه ای بنویسی حتما این نکته را بنویس.
اما بعد از این که ازدواج کردیم من خیلی سعی کردم عاشقت بشوم. حدود سه ماه تلاش مداوم. خیلی هم کار خسته کننده ای بود. مخصوصا این که دائما مجبور بودم برایت سوژه پیدا کنم. اما واقعا برای اینکه عاشقت بشوم باید خیلی کارها می کردم. واقعا کار رنج آوری بود. باور کن در زمینه مسائل عشقی تو استعداد زیادی نداشتی، تو که می دانی من به خیلی کارهای تو احترام می گذارم، ولی در این زمینه استعداد نداشتی. قبول کن. آخر، بانوی محترم! آدمی که برای سالگرد ازدواج برای شوهرش حوله حمام بخرد، چطور انتظار دارد که شوهرش عاشقش بشود؟ یادت هست روزی که قرار بود برویم خانه محمود و فائزه و من دعوا راه انداختم و گفتم نمی آیم و سه روز با هم حرف نمی زدیم؟ همه اش بخاطر همان حوله بود. حوله صورتی بدرنگ برای سالگرد ازدواج. خاک بر سرت با این هدیه انتخاب کردنت!
ولی من خیلی تلاش کردم، یادت هست شب رفتیم خیابان، ساعت دوازده و نیم شب بود. تو همیشه از ساعت ده و نیم خوابت می آمد و خمیازه می کشیدی. بردمت خیابان و سعی کردم برایت شعر نو بخوانم. ولی تو اصلا گوش نمی کردی. برایت گل نرگس می خریدم. بعدا فهمیدم تو هم از گل نرگس خوشت می آید، چون ارزان ترین گل بود. بعد از همه تلاشهایی که برای ایجاد یک رابطه عاشقانه کردم بالاخره فهمیدم تلاشهایم به نتیجه نمی رسد. یک روز با خودم گفتم: امیر جان! زائیدی! روزگارت سیاه است، تا آخر عمر باید همین وضع را تحمل کنی. اگر شانس بیاوری ازت طلاق می گیرد و راحت می شوی. راستش را بخواهی سال دوم بود که چند بار آرزوی جدا شدن از تو را کردم و از سال ششم به بعد چند بار. افسانه! بهت برنخورد، خودمانیم تو هم دیگر این روزهای آخر از من خوشت نمی آمد. علت این که فکر می کردی از من خوشت می آید فقط به این خاطر بود که من را از دست داده بودی و فکر می کردی چه تحفه ای از دستت رفته است. مرگ خودم دروغ می گویم؟ جان بچه ها قسم می خورم راستش را بگو، اگر فکر نمی کردی از دستت رفته ام آن جور گیر می دادی؟ و بعد هم بچه ها، شاهکار بود. دیدم نمی توانم عاشق بشوم فکر کردم اگر بچه دار شوم لابد همه چیز درست می شود. و چقدر هم بچه ها را دوست داشتم و دارم. هزار بار بیشتر از تو و خودم.
زندگی مزخرفی داشتیم. نه؟ تو نمی فهمیدی که آدم وقتی عاشق همسرش و زندگی اش نیست باید دائم مهمانی برود و دکوراسیون خانه اش را عوض کند و مسافرت کند و فلسفه بخواند. اینقدر احمق بودی که نه با من مهمانی می آمدی و نه مسافرت می رفتیم. به نظر من مهم ترین علت عدم امکان زندگی مان همین بود. اگر ما دائم مسافرت و مهمانی می رفتیم و تو دکوراسیون خانه را عوض می کردی و من فلسفه می خواندم، شاید از هم جدا نمی شدیم. ولی بالاخره تمام شد، چقدر هم خوب شد که تمام شد. البته بعد از این که از تو جدا شدم هم خیلی به من خوش نگذشت. برخلاف آنچه که به نظر تو می آمد، من همیشه عذاب می کشیدم. همیشه و از همه چیز، همه چیز و همه کس.
راستی! بگذار چند نکته مهم را که بهت دروغ گفتم، فاش کنم:
اولا تقریبا همه چیزهایی را که از بازار می خریدم قیمتش را کمتر از واقعیت به تو می گفتم. از جمله آن عطر نیناریچی که برای روز تولدت خریدم، آنرا دوهزار تومان نخریدم، هفت هزار تومان خریدم. آخر خانم محترم! تو چطور دروغ به این بزرگی را نفهمیدی؟ مولینکس را هم چهارهزار و پانصد تومان نخریدم، ششهزار تومان خریدم و همینطور برو تا قیمت های دیگر. تقریبا همه ارقام را باید ضربدر 1.3 تا 1.5 بکنی تا قیمت واقعی دستت بیاید. اگر خواستی حرص بخوری این ضریب را حتما در نظر بگیر، بیش از حد حرص نخور.
دوما در مورد قضیه فوق لیسانس بهت دروغ گفتم. بهت گفته بودم که مشکل پیدا کردم و نتوانستم واحدهای دوره لیسانس را جمع و جور کنم و به همین دلیل در امتحان شرکت نکردم. همه اش دروغ بود. قبول شده بودم و مشکلی هم برای ثبت نام نداشتم، منتهی در آن سن و سال حوصله درس خواندن نداشتم. اگر بهت راست می گفتم میخ می شدی و مرا وادار می کردی که فوق لیسانس را بخوانم. آنوقت مجبور بودم هزار تا دروغ دیگر هم بهت بگویم.
سوما در مورد مهمانی خانه دایی ات که آنشب دیر آمدم و نرفتیم، گفته بودم که چون ماشینم خراب بود دیر آمدم. بهت دروغ گفتم. نمی توانم دلیل واقعی دیر آمدن را بهت بگویم. خیلی افتضاح می شود. این یکی را تحمل کن که با خودم به گور ببرم. البته برایت بگویم تقریبا جز سه بار از دویست باری که علت دیر آمدنم را خراب شدن ماشینم گفته بودم، همیشه دروغ می گفتم.
چهارما در مورد یادداشتهایی که از توی کیفم پیدا کرده بودی و فکر می کردی آنها را برای مریم نوشته بودم، اشتباه می کردی، تمام آن یادداشتها را برای فائزه نوشته بودم. اساسا رابطه من با مریم بعد از اینکه ازدواج کرد بکلی منتفی شد. بکلی که نه، بفهمی نفهمی! کمابیش با هم تلفنی حرف می زدیم، ولی همه اش همین بود. شوهر دیوانه اش خیلی اذیتش می کرد و او جز من کسی را برای درددل کردن نداشت. در مورد فائزه هم به تو گفته بودم که تا قبل از جدایی مان با او رابطه نداشتم. این هم دروغ بود. من وقتی از تو جدا شدم حداقل سه سال بود که فائزه را می شناختم، ولی رابطه مان جدی نبود. وقتی رفتی آبادان و سه ماه آنجا ماندی رابطه من و فائزه جدی شد، البته دو ماه بیشتر طول نکشید. او هم برای خودش دیوانه ای بود. وقتی من و تو جدا شدیم چهارماه و نیم بود که من و فائزه دیگر با هم ارتباط نداشتیم. البته فائزه را بعدا هم می دیدم. لزومی هم ندارد که به تو بگویم رابطه ام با او چگونه بود.
ضمنا در مورد آن دفعه که قرص خورده بودم، به تو گفتم هفتاد تا والیوم ده خوردم. در حالی که دروغ گفتم، اولا قرص ها والیوم پنج بود، ثانیا پنجاه تا بود، می خواستم ترحم دیگران را جلب کنم و به همه و تو نشان بدهم که جدا قصد خودکشی داشتم.
حالا که دارم این چیزها را می نویسم می فهمم چقدر دروغ گفته ام و چقدر توضیح دادن در مورد دروغ سخت است. فکر کنم بهتر است مرا ببخشی، اگر هم نبخشیدی بدرک. به بچه هایم بگو که پدرشان آدم بزرگ، اما مزخرفی بود. به آنها بگو که من آدم با استعدادی بودم، اما یک عمر گه زدم به استعداد و توانایی ام و دنبال یک عمر مزخرف دویدم. آخرش هیچی به هیچی.
افسانه! من که می خواهم بمیرم، مرگ من بعد از اینکه مردم تعریف خوبی ها و بزرگواری های مرا پیش مردم و دخترهایم بکن، شاید بچه ها فکر کنند پدرشان عجب آدم باحالی بوده.
هر چیزی که دارم و دست توست، همه اش مال خودت، هر غلطی خواستی با آنها بکن. یک بسته اسناد و مدارک و دست نوشته و یادداشت دارم که در یک پاکت قهوه ای پیش مونا گذاشته ام، کسی با یک یادداشت از طرف من می آید و آن را از تو می گیرد. پاکت را به او بده. ضایع بازی درنیاوری، بهش ندهی. هیچ چیزی که به درد تو بخورد آن تو نیست.
من باید تا فردا هفده نامه دیگر بنویسم. احتمالا تا فردا ظهر گرفتارم. نامه ها را که پست کردم خودم را می کشم. امیدوارم در زندگی موفق باشی.

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت |
ماهانه ۱۵ جنین در زباله های شهر تهران یافت می شود .

- اعضای یك باند سقط جنین غیر قانونی از شامگاه پنج شنبه هفته گذشته در پی كشف ۶ جنین در خیابان جوادیه ، تحت تعقیب كارآگاهان دایره ۱۰ اداره آكاهی تهران قرار گرفتند .

- چهار نفر از اعضاى یك باند شش نفره كه در زیرزمین ساختمانى بطور پنهانى اقدام به سقط جنین مىكردند توسط ماموران نیروى انتظامى دستگیر شدند دایركننده این مركز پنهانى به نام ثریا هنگامى كه با همدستى سه زن دیگر سرگرم سقط جنین یك زن ۲۱ ساله به نام نیلوفر بودند ، توسط ماموران نیروى انتظامى دستگیر شدند ماموران پس از ورود به زیر زمین ساختمان با این زن جوان روبرو شدند كه پس از سقط جنین به حالت اغما افتاده بود . این زن بلافاصله با آمبولانس به بیمارستان منتقل شد .
***

اینكه كسی را پیدا كنی كه بدون اینكه بداند برای جایی گزارش می گیری همه حرفها را بزند خیلی خوب است ! یكی از اقوام كه سن بالایی هم ندارد در یكی شهرهای اطراف تهران دكتر زنان هستند كه ایشان هم از وضع فاسد شهرهای كوچك گله می كردند :

خیلی از زنان برای سقط جنین به من مراجعه می كنند البته تعدادی از آنها ازدواج كردند ولی تعداد زیادی از زنانی كه به سقط جنین روی می آورند كسانی هستند كه خارج از چارچوب ازدواج و یا قبل از ازدواج باردار شده اند و نمی خواهند به آبرو و حیثیت خود و یا خانواده شان لطمه ای وارد شود و حتی خیلی از این افراد هستند كه از عواقب و عوارض بعدی آن اطلاعی ندارند در بین این افراد حتی دخترهای بسیار كوچك نیز دیده می شوند یك روز دختری كه تقریبا ۱۳ یا ۱۴ ساله به نظر میرسید با سرو وضعی بسیار آشفته به من مراجعه كرد و گفت هرچقدر پول بخواهم می دهد تا بچه ۲ ماهه اش را برایش سقط كنم وقتی فهمید اینكار را انجام نمی دهم با گریه و زاری بیشتر التماس كرد و حتی تهدید به خودكشی كرد .

شاید باورتان نشود اگر بگویم هفته ای چند بار با یكی از این دخترهای زیر ۱۶ سال برخورد میكنم كه اكثرا فریب خورده و پشیمان هستند ولی به دلیل اینكه این عمل در كشور ما غیر قانونی است اینگونه افراد باید به مراكز غیر مجاز مراجعه كنند البته اگر وضع مالی خوبی داشته باشند به مراكز بهداشتی و اگر نه در مراكز غیر بهداشتی به این كار تن در می دهند كه تعداد اینگونه افراد كم نیست . طبق یك آمار نه چندان رسمی از هر ۱۰ دختر زیر ۱۶ سال كه به این كار روی می آورند ۱ دختر جان خود را از دست می دهد .

در این بین زنان ازدواج كرده زیادی هم وجود دارند كه بعضی به دلیل شرایط بد و بعضی به دلیل راضی نبودن از ازدواج و پنهانی حاضر به این كار می شوند . خیلی از این زنان ادعا می كنند نمی خواهند كه فرزند مردی را كه به عنوان همسر قبول ندارند نگهدارند و این را حق خود می دانند .

***
دکتر حسین مالك افضلى در مورد ازدیاد سقط جنین در كشور می گوید : سالانه حدود ۸۰ هزار سقط جنین در ایران انجام مى شود. بیشترین درصد زنانى كه به سقط جنین دست مى زنند، ۲۳ ساله هستند . آنها یا به خاطر روابط ممنوعه قبل از ازدواج مجبور به سقط جنین مى شوند و یا در زمانى كه در دوران نامزدى، متوجه بار دار شدن خود مى شوند . سقط جنین در ایران ممنوع است و فقط در شرایطى با آن موافقت مى شود كه ماندن جنین در بطن مادر خطر جانى برای او به همراه داشته باشد
پزشكان ایرانی معتقدند روابط جنسى قبل از ازدواج در میان جوانان ایرانى رو به افزایش است.
***
غیرقانونی بودن سقط جنین این مساله را به موضوعی سیاه و زیرزمینی تبدیل نموده است . آمارها و شنیده ها از سقطهایی حكایت می كنند كه در محلهای فاقد امكانات بهداشتی و یا از سوی افراد غیرمتخصص و با هزینهای بالا صورت می گیرد . نمی توان به سادگی ادعا كرد اعمال محدودیت شدید در این زمینه از میزان و تعداد سقطها كاسته است ، اما می توان بدون هیچگونه تردیدی ادعا كرد كه هزینه و مخاطرات آن را افزایش داده است . به سختی می توان خانواده ای را كه یكی از اعضایش مورد تجاوز به عنف قرار گرفته ، از سقط جنین ناخواسته بازداشت.

سقط جنین های غیرقانونی در ایران سالانه موجب مرگ صدها زن می شود.

این در حالی است که در بسیاری از کشورها پس از رفع ممنوعیت سقط جنین آمار مرگ و میر زنان کاهش قابل توجهی یافته است و تنها در بریتانیا از سال ۱۹۶۳ پس از لغو قانون ممنوعیت سقط جنین تعداد مرگ و میر زنان به نصف رسید .

آمار سقط جنین در سال ۱۹۹۷ نشان می دهد كه ۱۱۸۶۰۳۹ مورد سقط جنین قانونی وجود داشته است كه ۱/۲۰% آن مربوط به بانوان زیر ۱۹ سال و ۷/۳۱% آن مربوط به بانوان بین ۲۰ تا ۲۴ سال بوده است كه ۸۱% این بانوان ازدواج رسمی نكرده بودند. بنابراین سقط جنین های قانونی كه فرزندشان نامشروع بوده است ، ۹۶۰۶۹۱ مورد خواهد شد . اگر سقط جنین های غیر قانونی را هم به حساب آوریم، بالغ بر ۱۵۹۰۷۵۰ مورد خواهد شد. آمار دیگری نشان می دهد كه ۲۲۶۷۹۰۰۰ نفر از بانوانی كه هنوز ازدواج نكرده اند، به روشهای مختلف ازباردار شدن جلوگیری می كنند .

بر اساس قانون مجازات اسلامی سقط جنین جرم شناخته می شود و اگر سقط جنین بر اثر آزار و اذیت مادر و یا بر اثر خواست مادر صورت گیرد مجازات حبس و دیه در بردارد .
در ایران و سایر کشورهایی که قانون جرم سقط جنین وجود دارد فعالان حقوق بشر و طرفداران حقوق زن با این گونه قوانین مخالف می کنند .

به عقیده طرفداران حقوق زن اگر زنی به دلایلی نخواهد نطفه ای را که در وجودش هست نگه دارد باید بتواند آن را سقط کند بدون آن که مجازاتی در پی داشته باشد.

با وجود این آنچه که بیش از همه باعث نگرانی پزشکان و مخالفان این قانون می شود میزان مرگ و میر و صدمات جسمانی شدیدی است که به دنبال سقط جنین های غیرقانونی بر زنان وارد می آید .

جراح و متخصص زنان زایمان در لندن، می گوید در بسیاری موارد سقط جنین های غیرقانونی که در شرایط غیر بهداشتی صورت می گیرد خونریزی، عفونت، صدمه زدن به دهانه رحم، نازایی، مشکلات روانی و در برخی از موارد مرگ را در پی دارد.

با وجود این میزان مرگ و میر زنان و صدماتی که پس از سقط جنین زنان متحمل آن می شوند و همچنین قوانین سختگیرانه نتوانسته است مانع از آن شود که زنان تحت شرایطی به سقط جنین غیرقانونی روی نیاورند.

***
ـ بررسی‍های انجام شده در سطح بین‍ المللی نشان می‍دهد كه ممنوع‍ كردن سقط جنین موجب كاهش میزان آن نشده و قوانین نه تنها نتوانسته‍اند موجب توقف این عمل شوند، بلكه در افزایش مرگ و میر زنان در اثر سقط‍های غیرمجاز اثرگذار بوده‍ اند.

ـ به لحاظ معارف اسلامی و فقهی، حكم اول در اسلام درباره سقط جنین آن است كه این عمل از محرمات قطعی است و ادله اربعه بر آن دلالت دارد ( مورد استناد از آیه ۵ سوره انعام قرآن كریم است « ولاتقتلوا النفس التی حرم ا… الا بالحق » ) كه البته در دلالت این آیات در سقط جنین، پس از ولوج روح « ۴ ماه تمام » ایرادی نیست لكن ، چون قبل از ولوج روح،‍ جنین در مرحله حیات نباتی است و دارای نفس محترم نیست، دلالت آیات بر جنین قبل از دمیده شدن روح ، مشكل است.

ـ فقهای بزرگ شیعه، ابتدا تشكیل جنین را از حیث زمان به دو مرحله تقسیم می‍كنند:

۱- جنین پیش از چهارماهگی « پیش از دمیده شدن روح »

۲- جنین پس از چهارماهگی « پس از دمیده شدن روح »

الف) اسقاط جنین پس از دمیده شدن روح حرام است و جایز نیست ، اعم از اینكه برای مادر خطر داشته باشد، یا مشكلات روحی و روانی ایجاد كند و غیره… یا خطری متوجه او نباشد یا خطر متوجه خود جنین باشد.

ب) اسقاط جنین پیش از دمیده شدن در صورتی كه خطر جانی برای مادر داشته باشد، جایز است، چون مادر دارای نفس محترم است و جنین هنوز به مرحله نفس محترمه نرسیده است، پس جان مادر تقدم دارد بر حیات نباتی جنین.

آنچه از مجموع ادله شرعی استنباط می‍شود، حرمت اسقاط جنین « بدون عذر شرعی و مصلحت اهم » است .

ـ بسیاری از فقها من جمله حضرات آیات خامنه‌‍ای ، صانعی و فاضل لنكرانی،‍ قائل به جواز اسقاط جنین برای حفظ جان مادر هستند .

آیت الله خامنه ‍ای در جواب استعفای فردی كه بارداری را برای همسر خود سبب بروز ناراحتی های روانی و مشقت دانسته است، فرموده‌ اند:

« با توجه به حرج و مشقت روحی و درونی ناشی از بارداری ناخواسته برای همسرتان، سقط این جنین را تا قبل از ولوج روح ( چهار ماهگی ) به دلیل حرج و مشقت غیرقابل تحمل نمی‍توان گفت حرام است، بلكه حرج و مشقت رافع است و سقط جنین جایز است . »

ـ آیه الله… مكارم شیرازی در خصوص، ناقص بودن جنین پس از آنكه با تجهیزات پیشرفته پزشكی معلوم شود كه جنین ناقص است و كودكی ناقص الخلقه یا معلول به دنیا خواهد آمد، اظهار داشته‍اند : « اگر تشخیص بیماری در جنین قطعی است و داشتن و نگه داشتن چنین فرزندی موجب حرج است ، در این صورت جایز است قبل از دمیده شدن روح ، جنین را اسقاط كنند. »

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت |
نوشته‌ی ياسوناری کواباتا/ ترجمه‌ی سودابه اشرفی

خودکشی‌های عاشقانه



  
 برنده‌ی جايزه‌ی نوبل ياسوناری کواباتاYasunari Kawabata در امريکا به خاطر رمان‌های بی‌نظيرش به شهرت رسيد. اين رمان‌ها عبارت بودند از دهکده‌ی برف، هزار درنا و يايتخت قديمی. اما خود کواباتا معتقد بود که ذات هنر او را می‌توان در داستان‌های کوتاهِ کوتاهش در مجموعه‌ی ?Palm-of -the-Hand Stories پيدا کرد.

 کواباتا اولين تجربه‌های فرم را در سال ۱۹۲۳ آغاز کرد. کتاب اولش را با ۳۵ داستان کوتاه به چاپ رساند. در طول زندگی هنری‌اش گاه و بی‌گاه به فرم بازگشت کمااينکه آخرين کارش ?Palm-sized نام داشت که صورت ديگری از رمان دهکده‌ی برف بود. اين اثر درست قبل از خودکشی‌ او در سال ۱۹۷۲ به چاپ رسيد.

 اين داستان از مجموعه‌ای که خود نويسنده بسيار دوست می‌داشت انتخاب شده که توسط انتشارات ?North Point Press در امريکا منتشر شده است. در اين مجموعه «شاهد پرداخت زيبای نويسنده به موضوع هميشگیِ تنهايی، عشق، گذر زمان و مرگ هستيم. پرداختی که هيچ‌جای ديگر شبيه آن را نمی‌توانيم بيابيم.» داستان خودکشی‌های عاشقانه‌ را شاهکار او در زمينه‌ی داستان‌های کوتاه خوانده‌اند.

 ياسوناری کواباتا در سال ۱۹۶۸ به دريافت جايزه‌ی نوبل نائل آمد و در سال ۱۹۷۲ خودکشی کرد.

 

 خودکشی‌های عاشقانه


زن نامه‌ای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانه‌ی ديگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود.

يک بار ديگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چينی غذا بخورد. می‌توانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چينی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شيون‌کنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پست‌خانه‌يی دور و جديد.

«هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همين‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچ‌کدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجيب اين‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشيد و مرد.

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت |
Cute (131)
+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت |
Click to enlarge Click to enlarge Click to enlarge Click to enlarge
Click to enlarge Click to enlarge Click to enlarge Click to enlarge
Click to enlarge Click to enlarge Click to enlarge Click to enlarge
+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت |
حال من بی تو

pdt kdsj

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت |


 

 
 

 



 

 
 

 

 
 

 


 

 
 

 
 

 
 

 
 



 

 

 

 

 


 

 
 


 

 
 
 

 

 
 


 
 
+ نوشته شده توسط محسن در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت |

خودکشی یک دانشجو در ابهام

منم – کیوان برزگر: از قرار معلوم انتشار یک مطلب طنز در یک نشریه دانشجویی به نام «صحنه» که در دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان منتشر می شود، رفته رفته ابعاد جدید تری می یابد. درهمین رابطه گفته می شود نویسنده این مطلب که سردبیر نشریه فوق هم می باشد، دست به خودکشی زده است.

 
 

این در حالی است که دکتر «عبدالحسین طاهری» رئیس دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان، این خبر را تکذیب می کند و آن را «جوسازی یک عده دانشجوی هدایت شده و برنامه از پیش طراحی شده» می داند. 

در آخرین شماره نشریه دانشجویی صحنه، محمد صادقیان، سردبیر این نشریه  با چاپ مطلبی در قالب طنز،دانشجویان این دانشگاه را به شرکت در فعالیت های سیاسی فراخواند اما از توزیع این نشریه در دانشگاه جلوگیری شد و بنا بر گزارش ها، دانشجوی فوق به علت فشارهای روحی با بریدن رگ دست خود، اقدام به خودکشی کرد، اما  بلافاصله توسط دوستان و همکلاسان خود به بیمارستان منتقل شده و نجات یافته است.
اما رئیس دانشگاه علوم کشاورزی گرگان نظری متفاوت در این باره دارد. 

شرح دکتر طاهری درباره این ماجرا بدینگونه است: هیات نظارت بر نشریات دانشجویی دانشگاه در روز سوم خرداد سال جاری و پس از اطلاع از چاپ این مطلب در نشریه صحنه از توزیع این نشریه در سطح دانشگاه جلوگیری کرد و سپس بدون اینکه هیچ فشاری از سوی هیچ یک از نهادهای دانشگاه از قبیل کمیته انضباطی و یا حراست به این دانشجو وارد شود تاریخ یک ماه بعد را برای رسیدگی به تخلف این دانشجو معین کرد. 

طاهری می افزاید: این دانشجوی به علت نیاتی که هنوز مشخص نشده اند و در یک برنامه از پیش طراحی شده در حضور چند تن از دوستان خود اقدام به ایجاد خراش کوچکی در دست خود می کند که به علت ابتلای نامبرده به بیماری تالاسمی و برای جلوگیری از هرگونه اتفاق ناخوشایندی، این دانشجو به بیمارستان منتقل می شود و تنها با یک بخیه غیرضروری ساده زخم وی التیام می یابد و ایشان اکنون با سلامت کامل در حال آماده شدن برای امتحانات پایان ترم خود می باشد. 

یکی از مقامات مسئول در حراست دانشگاه علوم کشاورزی گرگان که نمی خواست نامش فاش شود هم عین سخنان دکتر طاهری را درباره این ماجرا تایید می کند. اما دانشجویان و دوستان این دانشجوی می گویند، شخصی که به بیماری تالاسمی مبتلا می باشد او نیست بلکه مدیر مسئول این نشریه است و رئیس دانشگاه حتی اطلاعی از این موضوع ندارد. 

رئیس دانشگاه علوم کشاورزی گرگان در ادامه ضمن استقبال از طنز نقادانه و سازنده می گوید: تحقیقات ما در این زمینه هنوز تکمیل نشده است اما آن چیزی که مسلم است هیچ گونه فشار روحی و روانی از جانب کمیته انظباطی و حراست دانشگاه بر وی وارد نشده است اما اگر شخصی قصد خودکشی داشته باشد، این کار را با یک خراش کوچک بر روی پوست خود انجام نمی دهد. 

به هر حال باید منتظر ماند نتیجه تحقیقات نهادهای مسئول در این زمینه روشن گردد تا مشخص شود که حق با کدام یک از طرفین ماجرا است؟

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت |

خودکشی دسته جمعی یک خانواده ۸ نفره در تبریز

 

به گزارش خبرگزاری فارس، دادستان عمومي و انقلاب تبريز اعلام کرد اجساد بي‌جان ۸ عضو يك خانواده در منطقه آخماقيه تبريز كشف شد. گفته مي‌شود پدر اين خانواده بيكار بوده و از ۲ ماه پيش اين خانه را اجاره كرده بود كه هنگام برگشتن به منزل با اجساد بي جان زن و فرزندان خود مواجه مي‌شود و خود را حلق آويز مي‌كند.

در بين اجساد پدر خانواده به نام صابر ملازاده ۴۱ ساله به صورت حلقه آويزشده كشف و اعظم جهتي ۴۴ ساله و چهار فرزند پسر به‌نام‌هاي جابر ۱۳ ساله، طاهر ۱۲ ساله، علي ۲ ساله، قادر يك ساله و دو فرزند دختر به‌نام‌هاي زهرا ۸ و فاطمه ۶ ساله به‌صورت بي جان كشف شد.

اين پرونده در حال حاضر در شعبه ۶ بازپرسي دادگستري تبريز در دست بررسي است

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت |

هفت تیر کشی کارمند اخراجی برای خودکشی

 
 

مردی که از یک شرکت اخراج شده بود با اسلحه کمری به دفتر صاحب کار پیشین خود رفت تا با شلیک گلوله خودکشی کند اما ...

مردی که از یک شرکت اخراج شده بود با اسلحه کمری به دفتر صاحب کار پیشین خود رفت تا با شلیک گلوله خودکشی کند اما ...
صدای شلیک گلوله در یک شرکت مجاور چهارراه ولی عصر (عج) تهران، 5/9 بامداد امروز لرزه بر جان کارمندان انداخت و دقایقی بعد افسران کلانتری 107 فلسطین، خود را به آنجا رساندند. پلیس به محض ورود به دفتر شرکت با رضا – س 29 ساله کارمندی که به تازگی اخراج شده رو به رو شد.
این مرد به دنبال شلیک یک تیر به کف، اسلحه را روی شقیقه‌اش نشانه رفته بود تا خودکشی کند اما با اقدام حساب شده ماموران غافلگیر شد و نتوانست ماشه را بچکاند، در نتیجه کلت به زمین افتاد و رضا دستگیر شد.
کارمند اخراجی که بشدت غمگین و پریشان است با انتقال به کلانتری صاحب کار پیشین خود را عامل خانه‌نشینی و سیاه روزی خود نامید و اعلام کرد: از وقتی به ناحق بیکار شدم دیگر نتوانستم هزینه‌های سرسام آور زندگی را تامین کنم و بدهی‌هایم را بپردازم بنابراین به فکر انتقام و خودکشی افتادم .

 
+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت |
 عکاس این عکس خودکشی کرد!

عکاس این عکس خودکشی کرد!


عکس یه بچه قحطی زده سودانی رو نشون میده که داره برای دریافت غذا به طرف کمپ سازمان ملل سینه خیز میره اون کرکس منتظره که اون بچه بمیره.
عکسی که میبینین برنده جایزه پولیتزره 1994 شده عکس یه بچه قحطی زده سودانی رو نشون میده که داره برای دریافت غذا به طرف کمپ سازمان ملل سینه خیز میره اون کرکس منتظره که اون بچه بمیره تا بتونه اونو بخوره این عکس همه دنیا رو متحیر کرد هیچکس نفهمید که برا اون بچه چه اتفاقی افتاد حتی عکاس اون آقای کوین کارتر که بلافاصله بعد از گرفتن عکس اونجا رو ترک کرد سه ماه بعد هم به علت افسردگی زیاد خودکشی کرد.

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت |

شهریه دانشگاه آزاد؛ خودکشی دانشجو

۱۴ تیر ۱۳۸۴

یک دانشجو روز یکشنبه در دانشگاه آزاد سلماس اقدام به خودسوزی کرد. به گزارش خبرنگار روز، جعٿر خلیلیان دانشجوی دانشگاه سلماس آزاد با پرش از ارتٿاع ۱۰ متری اقدام به خودکشی کرد و در اثر جراحات وارده جان سپرد.

نزدیکان این دانشجو دلیل خودکشی وی را عدم استطاعت مالی در پرداخت شهریه سنگین دانشگاه عنوان کردند. خلیلیان اهل یکی از روستاهای اردبیل بود، و دانشجوی کاردانی دانشگاه آزاد سلماس . او به خاطر عدم کسب نمره لازم برای دروس سه واحدی خود و به تبع آن اجباربه پرداخت شهریه سنگین دانشگاه، که خارج از توان مالی خانواده اش بود، به مسئولین دانشگاه شکایت کرد. مسئولین اما توجه نکردند و او تصمیم به خودکشی گرٿت.

یکی از دوستان وی می گوید: جعٿر از بچه های آرام دانشگاه بود که به خاطر مشکلات مالی نمی توانست از عهده پرداخت شهریه سنگین دانشگاه برآید.
او با بیان اینکه خلیلیان دانشجوی درس خوانی بود می اٿزاید: با توجه به وضعیت مالی بد، کسری یک واحد و تقبل هزینه دوباره آن، آنچنان او را اٿسرده کرده بود که دست به چنین کاری زد.

گٿتنی است در پی این حادثه حدود 200 دانشجوی دانشگاه آزاد سلماس در اعتراض به عدم جوابگویی مسئولین این دانشگاه و شهریه های بالای دانشگاه دست به تحصن در مقابل اتاق معاونت دانشگاه زدند که نتیجه ای در بر نداشت. همچنین معاون دانشگاه آزاد دانشگاه سلماس که از بستگان امام جمعه ارومیه است تا ساعات پایانی دیشب برای عدم پاسخگویی، خود را در اتاقش حبس کرده و هرگونه تماس با وی نیز بی نتیجه است.

برادر دانشجوی متوٿی بعد از با خبر شدن از حادثه از روستای محل سکونتش به سمت شهر سلماس حرکت کرد که طبق گزارشات خبرنگار ما پلیس این شهر از ورود او به شهر جلوگیری کرد.

به هرحال شهریه های بالای دانشگاه آزاد معضل بسیاری از خانواده ها است و متاسٿانه هر ساله چنین اتٿاقات دلخراشی نیز در دانشگاه های آزاد ایران رخ می دهد.

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت |

در باب خودکشی

می‌دانیم ۸۴ درصد داستان‌های کوتاه کوتاه ایرانیان (همان مینیمال‌ها، همان فلش‌فیکشن‌ها، همان سادن‌فیکشن‌ها) به مرگ مربوط می‌شوند، به خودکشی و زلزله و آتش‌سوزی.
می‌دانیم بقیه به توهم تزریق‌شده و کشیده شده می‌رسد.
و باز می‌دانیم رتبه‌ی بعدی از عشق نیست یا از گل یا از طبیعت حتی.
نباید این‌گونه باشد! بگذارید این‌گونه نباشد:
بیاید آبسترکشن انجام دهیم: آیا X و چرا نه Y؟! و آیا قانع نشدید؟ حتی Z هم کفایت نمی‌کند برای‌تان؟ باشد، باشد! لبخند بر شما!
بیایید ریشه‌ی این معما را حل کنیم - تلاشی دوباره. در فضایی که نمی‌گویم خود طبیعت است یا عشق، اما بگویی نگویی شبیه آن‌هاست: فرض کند در بغل معشوق لم داده‌اید و معشوق‌تان زیر بیدمجنون‌ای نشسته است و باد می‌وزد و درخت به آسمان بلند می‌شود و انعکاس آفتاب نه بر هفت‌تیرتان و نه بر قمه‌ی در دست‌تان که مثلا بر برگ براق نیلوفر آبی هوش از سرتان می‌برد و عرق کرده -از گرمای آفتاب لابد- به عرش (اعلا) صعود می‌کنید و بالاتر می‌روید و آخر سر به معراج می‌رسید.

خیابان‌ها خلوت نیست. مردم بدون مزاحمت از کنار هم رد نمی‌شوند. اعصاب‌ها آرام نیست. تمدد اعصاب معنایی ندارد. گیریم داشته باشد، وقت‌ای نیست برای آن و جایی. هنوز ۸۴ درصد مردم خودکشی نمی‌کنند ولی ۸۴ درصد داستان‌نویس‌های‌شان به خودکشی فکر می‌کنند. نمی‌گویم آستین‌های‌تان را بالا بزنید تا حد پایین نرخ خودکشی مشخص شود (فقط حد پایین! متاسفانه شمردن رگ‌زده‌ها tight bound ماجرا هم نیست). می‌دانیم آدم‌ها می‌میرند یا به مرگ فکر می‌کنند یا خودشان را آتش می‌زنند و اگر هیچ‌کدام همیشه حکومت‌ای پیدا می‌شود که برای‌شان جنگ‌ای راه بیندازد یا قطاری را به آتش بکشد یا زلزله‌ای را به ارمغان بیاورد.

لذت می‌برید از این نوشته دیگر؟ خوش‌حال می‌شوید از این ضدخاطره دیگر؟ لبخند بزنید لطفا! لبخند! می‌گویند لبخند از برای پیش‌گیری خودکشی موهبتی است. یادم می‌آید لینک‌ای داشتم راجع به این‌که چطوری با این موضوع کنار بیاییم - خودکشی را می‌گویم. چطوری باید مواظب باشیم کس‌ای خودش را نکشد. خب، آن لینک روی کامپیوتری قدیم‌ام بود. روی این‌یکی دیگر -یا هنوز حداقل- هیچ favouriteای ندارم (و ما در آزمایش‌گاه‌مان یک انگلیسی داریم که نمی‌دانم خودکشی کرده است یا نه اما لهجه‌اش دل مرا می‌برد. اگر لهجه‌ی دیگران مثل نسیم‌ای گوش‌ات را بنوازد، آوای او گردبادی است با بالا و پایین رفتن‌های شاهانه و در هم پیچیدن‌های بسان زلف یار (البته یارش نباید موهای خیلی صاف داشته باشد)). خب، نتیجه می‌گیریم خودکشی نمی‌کنید دیگر، درست است؟ آفرین!

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت |

خودکشی یا خودزنی، مسئله این است؟!



در پی استعمال چند عدد قرص خواب‌آور توسط یكی از ضاربان ریاست دانشگاه شریف به نشان خودكشی و احتمالا به‌جهت مظلوم‌نمایی، یكی از دانشجویان دانشگاه، مطلبی را ارسال نموده كه در ادامه می‌خوانید.



 

ایشان ورودی 80 رشته برق، سه ترم مشروط تحصیلی می‌باشد.

پدر خود را مورد نوازش قرار داد!!!
22 اسفند1384: حمله به رئیس دانشگاه وضرب وشتم ایشان (ضارب اصلی رئیس دانشگاه).

 

خوابگاه طرشت3  ـ   16/02/85
10شب: ایشان وارد خوابگاه می‌شود.
ایشان ساکن خوابگاه نمی‌باشند.
30/10شب: تعدادی دیگر از بچه‌های انجمن -اسلامی- وارد خوابگاه می‌شوند.
11شب: با چند عدد قرص خواب‌آور -دیازپام- اقدام به خودزنی می‌کنند.
بچه‌های انجمن بدن ایشان را که در پتو پیچیده شده بود با سر وصدا و گریه و زاری(اشک تمساح) به آمبولانس منتقل می‌کنند.

 

بیمارستان لقمان:
وضع ایشان به حدی خوب بوده که پزشک همان اول قصد ترخیص ایشان را داشت، لکن با اصرار یكی از مسئولین دانشگاه، قرار شد ایشان تا صبح بستری شوند.
قابل توجه کسانی که بیمارستان لقمان نرفته‌اند!
اینجا اگر پزشک درصد کمی هم احتمال خطر بدهد، اقدام به شستشوی معده می‌کند، حال آنکه در مورد ایشان حتی این اقدام هم انجام نشده.
صبح هم ایشان از بیمارستان مرخص می‌شوند
برای اطلاع از پرونده ایشان می‌توانید به آدرس زیر مراجعه کنید:
بیمارستان لقمان.خ کارگرجنوبی.خ کمالی9-55419005  داخلی392.

 

دانشگاه شریف، همکف ابن سینا   ـ    17/02/85
اکثر بردهای انجمن به مطلب خودکشی ایشان اختصاص دارد. فضای ابن‌سینا متشنج است.
نوشته‌اند: ساعت 12 تجمع در ابن‌سینا.
تعدادی از دانشجویان خبر ترخیص ایشان از بیمارستان را روی کاغذ نوشته به دیوارها می‌چسبانند.
یکی از بچه‌های انجمن اقدام به کندن کاغذها می‌کند.
چرا؟ چون دانشجو باید تصور کند که وی «مرده» است و یا نداند این فردی که خودکشی کرده چه نام دارد.

باب شده است. چند نفر دورهم جمع می‌شوند «هل من مبارز» می‌طلبند و فریاد «آی نفس‌کش» برمی‌آورند.
قانونی بودن تجمعات دیگر مهم نیست. تعداد تجمعات بدون مجوز از شماره خارج شده.
حضور مسئولین هم در تجمعات غیرقانونی و مشروعیت بخشیدن به آن‌ها امری رایج شده است.
تجمع شروع می‌شود و باز هم مظلوم‌نمایی «فرزند شهیدی خودکشی کرده» و مگر دلیلی بهتر از این بر حقانیتشان دارند.
جنجال و هوچی‌گری. عده‌ای جمع کره‌اند ودروغ تحویل آن‌ها می‌دهند؛ دانشجوی از همه جا بی‌خبر هم به نشانه تشکر کف می‌زند.
جالب است کاغذی توزیع می‌کنند که به بیانیه انجمن شباهت دارد، اما نام و نشانی ندارد.
در آخرین سطر آن نوشته شده است: یک نفر از ما دیگر حضور ندارد اما ما هنوز زنده‌ایم...
پس از گذشت زمانی از تجمع، مجری برنامه با مظلوم‌نمایی اعلام می‌کنند که  «فردی که خودکشی کرده زنده است. اما زنده یعنی چه؟ یعنی نفس می‌کشد.»
خوب مگر ما که زنده‌ایم چه کار می‌کنیم.
و این در حالی است كه ایشان در همان زمان در خوابگاه بوده‌اند.

 

دوشنبه همکف ابن‌سینا
هیج نشانی از نوشته‌های روز قبل پیدا نیست.
انگار روز قبل هیچ خبری نبوده است.
جل و پلاس خود را جمع کرده‌اند؛ خبری از کولی بازی‌های دیروز نیست.
تازه می‌فهمی تاریخ انقضای این کار سرآمده همان استفاده دیروز بس بود.

 

روزنامه آفتاب یزد
تیتر: «تجمع معلمان حق‌التدریس جلوی مجلس».
عکس تجمع یکشنبه دانشجویان در همکف ابن سینا را به جای تصویر معلمان حق‌التدریس که جلوی مجلس تحصن کرده‌اند، قالب کرده است.
سوءاستفاده از دانشجو با هر وسیله‌ای. درچشمان دانشجو زل می‌زنند و به او دروغ می‌گویند.
اگر دین ندارید آزاده باشید.

 

یک بار هم که شده حقیقت را بگویید و اجازه دهید ...
شما که می‌دانستید ایشان صبح مرخص شده‌اند، چرا تا ظهر می‌گویید «یک نفر از ما دیگر حضور ندارد، اما ما هنوز زنده‌ایم...».
چهارشنبه گذشته تعدادی از بچه‌های انجمن می‌گویند «ما از شنبه برنامه داریم».
تمارض و خودزنی بهای سنگینی دارد.
در قضایای دانشگاه علم وصنعت برای17نفر حکم اولیه زده شد که 5نفر آن‌ها اخراجی بود.
در شرایطی که آنجا حتی به رئیس دانشگاه تعرض هم نکردند.
آن‌وقت در دانشگاه شریف سنگین‌ترین حکم آن‌هم برای ضارب رئیس دانشگاه «دو ترم تعلیق» بوده است.
بی‌شرمی به آنجا رسیده که عمل قبیح خودکشی دستاویزی برای مظلوم‌نمایی تلقی می‌گردد.
نگاه ابزاری به دانشجو نتیجه‌ای جز این ندارد.
خون عمروعاص هنوز در رگ‌ها جریان دارد و از سرانگشت تدبیر او هزار حیله را به عیان می‌بینی.


دانشجو بیدار است          از خودزنی بیزار است

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت |
خودكشي هوادار تيم ملي فوتبال ژاپن در چين تايپه
 

يك مرد هوادار تيم ملي فوتبال ژاپن در چين تايپه پس از ناكامي تيم ملي فوتبال كشورش در كسب يك پيروزي در رقابت‌هاي فوتبال جام جهاني ‪۲۰۰۶‬ آلمان، خود را حلق‌آويز كرد و كشت.

به گزارش خبرگزاري فرانسه از تايپه، جسد اين مرد ‪ ۶۰‬ساله ژاپني روز يكشنبه در منزل پدر همسرش در شهر "تايچونگ" در حاليكه خود را حلق آويز كرده بود، پيدا شد.

شبكه خبري "اتودي" چين تايپه در اين زمينه گزارش كرد: همسر اين مرد به پليس گفته است كه پس از نمايش نااميدكننده تيم ژاپن در رقابت‌هاي جام جهاني، همسرش تماشاي تلويزيون را كنار گذاشته بود.

تيم ملي فوتبال ژاپن كه در گروه ششم مرحله گروهي رقابت‌هاي فوتبال جام جهاني با تيم‌هاي ملي برزيل، كرواسي و استراليا همگروه بود، با قبول دو شكست و يك مساوي، از اين رقابت‌ها حذف شد.

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت |
خودکشی مدير جام جهانی در برلين

کلودیا شولز سخنگوی پلیس در روز سه شنبه گزارش روزنامه‌ها را تايید کرده و گفت: یورگن کیسلینگ 65 ساله دست به خودکشی زده و هیچ نشانه‌ای از دخالت دیگران در این امر دیده نشده و در مورد انگیزه وی نیز اطلاعی در دست نیست


مدیر محلی رقابت های‌جام جهانی در شهر برلین بعد از پایان بازی فینال در روز یکشنبه با شلیک یک گلوله به سر خودش اقدام به خودکشی کرد.

کلودیا شولز سخنگوی پلیس در روز سه شنبه گزارش روزنامه‌ها را تايید کرده و گفت: یورگن کیسلینگ 65 ساله دست به خودکشی زده و هیچ نشانه‌ای از دخالت دیگران در این امر دیده نشده و در مورد انگیزه وی نیز اطلاعی در دست نیست.

روزنامه بیلد اعلام کرده که کیسلینگ هنوز در بیمارستان برلین است.

وی وظیفه سازماندهی منطقه "Fan Mile" در نزدیکی دروازه برندن بورگ برلین را برعهده داشته که هزاران نفر از هواداران فوتبال در طول جام جهانی بازی‌ها را از روی یک صفحه بزرگ تلویزیونی دنبال می‌کردند.

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت |

پوچی و خود کشی

تنها یک مساله واقعا فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آنهم خود کشی است ؛ تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستن نمی ارزد ، در واقع پاسخ صحیح است به مساله اساسی فلسفه ، باقی چیزها : مثلا اینکه جهان دارای سه بعد و عقل دارای نه یا دوازده مقوله است مسایل بعدی و دست دوم را تشکیل می دهند اینها بازی است ، نخست باید پاسخ قبلی را داد.
اگر چیزی که نیچه ادعا می کند درست باشد : " یک فیلسوف برای اینکه قدر و منزلت داشته باشد باید خود را نمونه مردم قرار دهد " آنوقت اهمیت پاسخ آشکار می شود.
آلبرت کامو
افسانه سیزیف
نشر دنیای نو

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت |
افسردگی و اضطراب احتمال خودکشی را افزایش می‌دهند
مردان و زنانی که خود را با عناوینی از قبیل «مضطرب » یا « عصبی» معرفی می‌کنند بیش از سایر افراد دست به خودکشی می‌زنند.
نشانگر
مردان و زنانی که خود را با عناوینی از قبیل «مضطرب » یا « عصبی» معرفی می‌کنند بیش از سایر افراد دست به خودکشی می‌زنند.به نقل از رویترز، دکتر «مانس روزان» از موسسه سلامت روان استکهلم می‌گوید: افسردگی و اضطراب در درجات بالا، می توانند آغازگر تلاشهای فرد برای از بین بردن خود، به هر شکل باشد.وی ادامه می‌دهد: در حال حاضر در سوئد، شمار افراد افسرده و عصبی از سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۲ از ۱۲ به ۲۲ درصد افزایش یافته است. البته ما هنوز دلیل قطعی این امر را شناسایی نکرده‌ایم اما به هر حال افزایش افراد عصبی می‌تواند آغازگر موج اقدام به خودکشی در میان این اشخاص خصوصا مردان باشد.به علاوه مشخص شده است مردانی که وجود علایمی از قبیل نگرانی‌های طولانی مدت یا اضطراب را گزارش می‌کنند، ۹ برابر بیش از مردان عادی در خطر اقدام به خودکشی قرار دارند.محققان می‌گویند: افسردگی و اضطراب‌های طولانی مدت، حتی بیشتر از سیگار و بیماریهای مزمن خطر مرگ را در افراد افزایش می‌دهد.
+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت |
Add To My Files
Report TOS Violation
Email This Page To A Friend
View Random Video

Upload Video, FREE. Click here.
View Size:
Rate Media:
+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت |
آموزش خودکشی
موضوع: طنز

Suicideاين مطلب رو برام ايميلش کرده بودند. نويسنده‌ش هم نامشخصه. به اندازه کافی بانمک بود که از نگذرم:
اصولاً واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اون قدر خودشو می‌کشه که می‌ميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت می‌گيره. به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان‌انگيزه و به يه بار امتحانش می‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش کردم و با اين که چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد. برخلاف نظر خيلی‌ها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخير... اونجوری‌هام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودش رو داره و خودکشی هم جدا از اين مطلب نيست. اول از همه اون کسايی که می‌خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندی می‌کنيم:
کسی که در عشقش شکست خورده، کسی که ورشکست شده، کسی که قاط زده (مثل من)، کسی که از زندگی خير نديده
کسی که بدجوری روش فشار اومده، کسی که کنجکاوه زودتر جهنم رو ببينه و خلاصه هر کسی که يه جورايی به آخر خط رسيده.
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه. شما جزو کداميک از دسته‌های بالا هستيد؟ اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون بياريد و بعد بقيه‌ش رو بخونيد.
حالا فرض می‌کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل می‌کنه و عزمش رو برای خودکشی جزم می‌کنه. به دور برش نگاه می‌کنه و اين وسايل رو می‌بينه:
طناب، سيخ کباب، کبريت آغشته به بنزين، قرص ديازپام، آمپول هوای تهران، دندون مصنوعی حاج خانمشون، لوله گاز، پاکت نايلون، چاقوی ميوه‌خوری، نخ کاموايی، سوزن لحاف‌دوزی، تيغ ريش‌تراشی مصرف‌شده، مرگ موش.

خب... برای شروع بد نيست ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولی پيش و پا افتاده جلب می‌کنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه». فرض کنيد در اتاق شما رو می‌شکونن و شما رو در حالتی پيدا می‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب می‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتی‌بل از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالاً در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه. نه... خودتون جای تماشاگرها باشين، حالتون بهم نمی‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی‌ده؟ قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه‌تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست‌داشتنی‌تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه. با اين حساب، دور حلق‌آويز کردن، خودسوزی و خفگی با گاز رو خط بگيريد. يه بنده خدايی از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره. ايشون، دو تا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرده تا مرده. فقط بدی کارش اين بود که هيچ‌کس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد. چون به هر حال کار کثيف بودن. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می‌انگيزه؟ يا اونايی که روی سرشون نايلون می‌کشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب می‌بندن و يا اونايی که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له می‌شن. اينا همشون ديوونه‌اند. خودکشی ايده‌آل خودکشی است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تأثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و غيره باشه. ژاپونی‌ها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو می‌کنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايی حس می‌کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل می‌زنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتماً می‌ميريد در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد. يه جور خودکشی که بيشتر بين شکمو‌ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره چون حداقل گشنه نمی‌ميری و خوبی مهم‌ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمی‌رسی و معمولاً زنده می‌مونی. نمونه‌اش اين که يه بنده خدايی که با سی تا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بری‌ها به هوای اين که مرده خاکش کردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و ديد: ای دل غافل همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو می‌جوه. زنده به گوری خداييش وحشتناکه پس اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد.
يه موضوع مهم توی خودکشی، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايی که خودشون رو می‌کشن، وسط يا آخر کار پشيمون می‌شن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويی برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله می‌کنه و فرو می‌کنه توی حلقش و با ته گوشکوب می‌ده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون مي‌شه و اين درحاليه که داره خفه می‌شه. يارو می‌دوه بيرون و از شدت عجله از روی پله‌های آپارتمان پرت می‌شه پايين و می‌ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگی.
نکته مهم ديگه اينه که مدت خودکشی نبايد زياد طولانی باشه. مثلاً فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول می‌کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا. پس عاقلانه‌تر رفتار کنيد.
تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم که سعی کنيد در خودکشی حتماً اين نکات را مد نظر قرار دهيد.
- زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش)
- مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد.
- بهترين لباستونو تنتون کنيد.
- حتماً يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد.
- خواهشاً زياد کثيف کاری نکنيد.
- موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه.
- لطفاً چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه.
- يه بسته دستمال کاغذی حتماً روی ميزتون باشه.
- اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست)
- رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد.
- يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده‌تون کرد.
- دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه. برای مسائل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست. بلانسبت شما.
- قبل از خودکشی حتماً يه فال حافظ بگيريد.
- قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودورانت و زدن مسواک يادتون نره.
- بهتره بعد از مرگ، مثلاً مرگ، در حالت درازکش باشی.
- اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيک‌تر و رويايی‌تر به نظر مياد و اشک‌آورتره.
- در اتاق رو حتماً قفل کنيد که جريان هيجان‌انگيزتر باشه.
- قبل از خودکشی حتما گريه کنيد. صورتتون اشک آلود باشه.
- خودتونو برای رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد.

حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی

برای جنس نرينه - «استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد. تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو. خيلی آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو. هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد. يک ساعت بعد شما مرديد. خدا رحمتتون کنه...


برای جنس مادينه - «سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد. بريد زير پتو. اتاق حتماً کاملا تاريک و ساکت باشه. حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه می‌ره. خواهش می‌کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد. مرسی...

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت |
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت |
خودکشی انتخابی بظاهر صحیح
 دوران کودکی بدی نداشتم اما در نوجوانی بشدت تحقیر شدم. من در مدرسه‌ای درس خواندم که برای همکلاسی‌هایم بیشتر یک اسباب‌بازی بودم. غالباً یا کتک می‌خوردم و یا به ریشخند کشیده می‌شدم. حس تنهایی عمیق و بی‌ارزش بودن در وجودم ریشه گرفت. پس از فارغ‌التحصیلی، تصمیم گرفتم برای در پیش گرفتن یک زندگی تازه به جایی دیگر بروم تا بتوانم به شغل مورد علاقه‌ام «پرستاری» در آرامش ادامه بدم. اما زخم‌های شدید دوران نوجوانی، فاصله‌ای بزرگ بین من و دیگران ایجاد کرد به‌گونه‌ای که نمی‌دانم چگونه رابطه‌ای با معنا با دیگران برقرار کنم. گاه چنان به دیگران به دیدۀ شک نگاه می‌کنم که آنها از من عمیقاً می‌رنجند و امکان رابطۀ بیشتر و بیشتر از بین می‌رود. در واقع من پرستاری دردمند و عاری از هر نوع توانایی برای کمک به دیگران هستم. چنان در ورطۀ ناامیدی افتادم که تنها چشم انتظار معجزه‌ای بودم که مرا از این وضع وحشتناک نجات دهد. اگر این معجزه رخ نمی‌داد، خودکشی را تنها علاج می‌دیدم.


 روز بعد در سالن غذاخوری بیمارستان دختر جوانی کنارم نشست و در حین غذا خوردن از من دعوت در گروه مجردان که به تازگی توسط او برای بررسی و کمک به این قشر شکل گرفته بود شرکت کنم. و من تنها به‌خاطر حفظ ادب و احترام پیشنهاد او را پذیرفتم. جمعه شب به اتفاق آن دختر به آن جلسه رفتیم. محل برگزاری جلسه کلیسا بود و چون من هیچ‌گونه اعتقادی به وجود خدا نداشتم، بسیار احساس ناامنی داشتم. چند لحظه بعد فهمیدم، جلسۀ مجردان برای اعضای کلیسای آنجاست و در آن به مطالعۀ کتاب‌مقدس می‌پرداختند. این موضوع مرا به‌شدت ناراحت کرد. اما کم‌کم عدۀ زیادی خود را به من معرفی کردند و فضای دوستانۀ آنجا به‌تدریج اضطراب مرا از میان برد. آنها مرا پذیرفته بودند.
 هفتۀ بعد مردد بودم که به آنجا بروم تا اینکه یکی از دختران آن کلیسا با من تماس گرفت و من باز به کلیسا رفتم. بحث آنها پیرامون کتاب‌مقدس این دفعه برایم معنا داشت. همیشه فکر می‌کردم که کتاب‌مقدس فقط مجموعه‌ای از امر و نهی‌هایی است که بدرد زندگی من نمی‌خورد، اما آن شب حس غریبی داشتم، کلمات کتاب‌مقدس با قلبم صحبت می‌کرد. احساس می‌کردم که به آن جمع تعلق دارم.
 شب بعد دوباره درگیر ترس‌ها و بحران‌های خود شدم. دوباره حس عمیق بی‌ارزش بودن در وجودم زبانه گرفت. به این فکر افتادم که چگونه به زندگی خود پایان دهم اما مجدداً به یاد شب قبل در کلیسا افتادم. آنجا تنها مکانی بود که مرا بدون قید وشرط پذیرفتند. آنها مردمی متفاوت بودند، به دلایلی که خود از آن متحیر بودم. شاید خدایی وجود داشت و در پی من بود و من همۀ آن سال‌ها اشتباه می‌کردم. نمی‌دانستم که کدام راه را انتخاب کنم فقط آگاه بودم که طریق زندگی که در پیش گرفته بودم به تباهی می‌انجامید. فریاد زدم، «ای خدا نمی‌دانم که وجود داری ولی اگر هستی صدای مرا بشنو. به زندگیم بیا، من توان زندگی کردن را ندارم، هر چه دارم را به تو می‌دهم، بیا و این زندگی را به‌دست خود بگیر.» برای اولین بار احساس آرامش و اطمینان کردم، گویی محبت مثل پتویی به دورم پیچیده شد. مثل بچه‌ایی که تازه به دنیا آمده باشد.


 به مرور شروع به خواندن کتاب‌مقدس کردم. با مطالعۀ زندگی عیسی اشک از چشمانم جاری می‌شد. در تمام آن سال‌هایی که من از خدا دور بودم، او با محبت بی‌قید و شرط خود مرا در آغوش خود داشت و منتظر بود تا من محبتش را حس کنم. فهمیدم که هیچ چیز نمی‌تواند مرا از محبت خدا جدا سازد. هیچ شخص، موقعیت، شکست و یا حتی گناهی. بلی خدای آفرینندۀ همۀ خلقت عاشق من بود. دیگر خود را تنها نمی‌دیدم. کم‌کم از لاک خود بیرون آمدم و این محبت عظیم را با دیگران در میان گذاشتم. همه متوجه شدند که من تغییر کرده‌ام. در بیمارستان به بیماران توجه خاصی می‌کردم. از دانشگاه با نمره‌ای عالی فارغ‌التحصیل شدم.


 اکنون 17 سال است که با شادی از بیماران پرستاری می‌کنم. خداوند هرگز مرا تنها نگذاشته است. او وعده داده از هر چیز برای خیریت ما استفاده می‌کند. محبت او مرا از زنجیرۀ دردها و زخم‌هایم بیرون آورد تا بتوانیم برای دردها و رنج‌های دیگران مرحمی باشم. عیسی مسیح گفت: «بیایید نزد من ای همۀ خستگان و گرانباران و من شما را آرامش خواهم بخشید.»
 قلب عیسی مسیح برای آنانی که احساس طرد شدگی می‌کنند می‌تپد. او به تاریک‌ترین لحظات زندگیتان وارد می‌شود تا با محبت بی‌پایان خود آنجا را روشن سازد.
 به زندگی خود بیندیشید، آنرا چگونه توصیف می‌کنید؟ راضی هستید؟ هیجان زده‌اید؟ حرکتی در آن می‌بینید؟ و یا گرانبارید؟ کلام خدا می‌گوید عیسی می‌آید تا همه چیز را نو سازد. اجازه بدهید او زندگیتان را کاملاً نو سازد تا با امید زندگی کنید.

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت |
چرا خودکشی

خودکشی یکی از جرائمی است که در اورپا و امریکا رقم بالایی را در میان سائر جرائم بخود اختصاص داده است. در امریکا هرساله حداقل 30000 جوان بدلیل آینده نامعلوم و زندگی بدون هدف دست به خودکشی میزنند. در کشور فرانسه هر روز 438 نفر بدلایل مختلف اقدام به خود کشی میکنند. اما سئوالی اینجاست چرا؟   

 

آن لور دانشجویی از پاریس که برای مدت کوتاهی به انگلستان آمده بود قبل از خود کشی خود در رودخانه تایمز لندن یک نامه 13 صفحه ای از خود بر جای گذاشت که درآن نامه دلیل خودکشی خود را اعلام نموده بود. آن لور در قسمتی از نامه خود  ا ینطور نوشته بود که من میخواهم به زندگی خود پایان دهم و تنها ترس من این است که بار دیگر خود را بر روی تخت بیمارستان ببینم

 

یک مامور پلیس که در رابطه با این پرونده تحقیق میکرد عنوان داشت که مرگ آن لور یک موضوع شوکه کننده و مرموز برای دوستان ، خانواده و اطرافیان او میباشد. خانم آن لور دارای یک زندگی خوب  و راحت در فرانسه بود اما بگفته یکی از دوستان او کامل گرایی در زندگی و یا بعبارت دیگر زندگی تمام عیار و بی عیب احتمالا موضوعی است که او را به طرف این عمل سوق داده بود بگونه ای که در انتها تصمیم به خودکشی نمود

 

بسیاری از مردم اغلب در زمانی که کلافه میگردند و تصور میکنند که در بن بست گیر کرده اند آرزوی مرگ میکنند. ایشان بخاطر احساس بدی که در خود دارند تصور میکنند که مرگ میتواند برطرف کننده احساسات آنها باشد. اما حقیقیت این است که مرگ نمیتواند تبدیل کننده احساسات ما باشد چون آنها در درون ما هستند و نه در شرایط خارجی زندگی ما

 

حال بیائید به چند واقعیت در این زمینه نگاه کنیم

 

خودکشی و تاثیر آن بر خانواده شما

مرگ هر فرد تاثیر بسزائی بر اطرافیان او می گذارد. مخصوصا بر جمع دوستان، خانواده و عزیزانی که به بیش از هرفرد دیگر به او نزدیک میباشند. خود کشی  باعث میگردد خانواده و دوستان احسا س کنند که ایشان مسبب و عامل این موضوع بوده اند. بسیاری از خانواده ها پس از خودکشی عزیز از دست رفته خود هرگز نتوانسته اند به زندگی طبیعی خود بازگشت کنند. امروز تصمیم شما میتواند باعث ازبین رفتن خانواده یا دوستان نزدیک شما گردد ویا باعث تسلی و شادی آنها گردد

 

 

گذشته را بخاطر آورید

زمانیکه شما نا امید و متاثر هستید و تصور میکنید که زندگی ارزش زیستن را ندارد به گذشته برگردید و ببینید که زمانی بوده که اوضاع شما بسیار بهتر از حال بوده است. زمانی که شما اوقات خوب و شادی را داشته اید در کنار دوستان و خانواده و از بودن با آنها لذت میبردید. این تجربه میتواند دوباره تکرار شود اگر شما بخواهید

 

چه چیزی در فراسوی مرگ منتظر شماست  

تقریبا در اکثر مذاهب مردم باور دارند در فراسوی مرگ جهانی دیگر قرار دارد. این موضوع حتی درمیان افراد بدون مذهب نیز بگونه ای دیگر عنوان میگردد. دنیایی که افراد در قبال عملکرد خود مورد تقدیر و یا تنبیه قرار میگیرند. بهمین جهت باید مواظب بود که چه راهی را ما برای خود انتخاب میکنیم. این راه میتواند بسیار خطرناک باشد نه چون صرفا خلاف مذهب است بلکه چون ممکن است این بجایی ختم شود که رهایی از آن غیر ممکن باشد. اگر شما امروز در این مورد مطمئن نیستید قبل از تصمیم گیری کمی بیشتر در مورد آن بیاندیشید

 

واقعیت زندگی چیست

هدف و واقعیت زندگی این است که ما بتوسط خالقی بوجود آمده ایم که عاشق ماست و برای ما ارزش زیادی قائل است. او وضعیت شما را بخوبی درک می کند و میتواند شما را در این راه امداد کند البته اگر به او اجازه دهید تا وارد زندگی شما شود. او حتی برای ما انسانها به جهان خود قدم گذاشت و به شباهت ما درآمد. او همانند ما زندگی نمود و برای ما بر روی صلیب فدا شد تا امروز هریک از ما آزاد و رها باشیم و بتوانیم در او هدف و واقعیت زندگی را دریابیم. امروز او میتواند جوابگو افسردگی ها، بیماریها و مشکلات ما باشد جائیکه دیگران قادر به درک آن نمیباشند

 

بله این خالق امروز میخواهد به شما کمک کند چون شما را دوست دارد  همانطور که در کلام خود میگوید

 

ای دوست من، من هرگز تو را تنها نمیگذارم. من قبل از اینکه تو بدنیا بیایی تو را تو را دوست داشته ام و همیشه در همه حال تو را می نگریستم وبا تو بوده ام. من هنوز هم با تو هستم و تو را در این وضعیت تنها نخواهم گذاشت. اما من منتظر میمانم تا تو به من اجازه دهی تا وارد زندگی تو شوم و تو را از این راه نجات بخشم. چرا که من نقشه بزرگی برای تو در زندگی دارم

 

شما میتوانید این موضوع را امروز نزد خود بررسی کنید و ببینید که زندگی میتواند بزرگتر از آن باشد که شما فکر میکنید و شما میتوانید از آن لذت ببرید. شما میتوانید همین امروز مشکل خود را با یک فرد درمیان بگذارید و به او بگوئید. این فرد میتواند یک دوست باشد یا عضوی از اعضای خانواده، یک دکتر و یا فردی که شما میتوانید به او اعتماد کنید. اگر شما هیچ دوستی ندارید و یا نمیتوانید به فردی اعتماد کنید میتوانید مشکل خود را با ما میان بگذارید و ما تلاش میکنیم تا آنجا که ممکن است شما را کمک نمائیم

 

وخداوند میگوید

مرا بخوان و تو را اجابت خواهم نمود و تو را از چیزهای عظیم و مخفی که ندانسته ای مخبر خواهم ساخت 

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت |

اینجا فقط غم هست ... غم

 

                                                    

من دارم آتیش می گیرم ...
هر روز شعله ور تر ...
از ذوب شدن و تموم شدن نمی ترسم ...
از بیهوده موندن و قدکشیدن اما چرا

   

 

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت |
سال‌ها طول کشيد تا مسئولان و دولتمردان ايرانی در برابر آسيب‌های اجتماعی از موضع «انکار» دست بردارند. از روزگاری که گفته می‌شد ما در ايران ايدز، زنان خيابانی، خودکشی و ... نداريم و اگر هم داريم بسيار ناچيز است هنوز...
   

 

 

 

سال‌ها طول کشيد تا مسئولان و دولتمردان ايرانی در برابر آسيب‌های اجتماعی از موضع «انکار» دست بردارند. از روزگاری که گفته می‌شد ما در ايران ايدز، زنان خيابانی، خودکشی و ... نداريم و اگر هم داريم بسيار ناچيز است هنوز خیلی نگذشته. خوشبختانه اين ديدگاه در سال‌های اخير تا حدی اصلاح شده و مسئولین وجود اين آسيب‌ها را پذيرفته‌اند و در گفتگوهايشان از لزوم توجه برای حل اين مشکلات می‌گويند. پذیرش صورت مسئله به عنوان اولین قدم برای حل مسئله باعث شده در برخی زمينه‌ها به‌تدريج قدمهای بعدی هم در جهت کنترل بحران‌ها برداشته شود. به عنوان مثال برای جلوگيری از شيوع بيشتر ايدز در بين نوجوانان تصميم به آموزش مسائل جنسی در مدارس گرفته شد.

اما در مورد خودکشی هنوز برخی مراجع مربوطه تصميم به پذيرش صورت مسئله نگرفته‌اند چه برسد به اينکه به فکر چاره‌انديشی برای اين بحران باشند. به همين خاطر است که هيچ‌ آمار رسمی و دقيقی در مورد قربانيان خودکشی در ايران وجود ندارد. آمارهای موجود علاوه بر اينکه متناقض هستند غير واقعی به نظر می‌رسند.
در حالی که آمارهای ارائه شده به سازمان بهداشت جهانی ميزان خودکشی در ايران را سه در ۱۰۰ هزار برای زنان و يک در ۱۰۰هزار برای مردان نشان می‌دهد شواهد گوناگون اين آمارها را نزديک به واقعيت نمی‌داند.
از طرف ديگر آمار سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور در سال ۱۳۸۲ خودکشی 2486 زن و 1481مرد را نشان می‌دهد و آمار وزارت بهداشت از انجام حداقل ۱۳ خودکشی در روز با ميانگين سنی 29 سال خبر می‌دهد. طبق اين آمار نسبت خودکشی مردان به زنان 5/2 به یک و گاه 5/4 به یک است.
هر چند که آمار خودکشی در ايران نسبت به بسياری از کشورها در رده پايين‌تری قرار دارد اما مقايسه اين آمار با آمار ثبت شده سال‌هاي گذشته در ايران رشد قابل توجهی را نشان می‌دهد به‌طوری که ارقام از سالی چند صد خودکشی به چند هزار خودکشی رسيده‌اند.
به گزارش سينا طبق اطلاعات و آمار وزارت کشور انگیزه خودکشی در دسته های ناموسی، اختلافات خانوادگی، تحصیل و ازدواج، شکست و ناامیدی فقر و تنگدستی، اختلال حواس، بر ملا شدن حقایق و اسرار، ترس از مراجعت به خانواده بخصوص در زنان بعد از ازدواج، استرس ها و فشارهای لحظه ای روحی و روانی، تنهایی، عشق و تمایلات شدید عاطفی و اعتیاد به مواد مخدر مواد توهم زا و الکل، تقسيم‌بندی شده که در این ميان سهم خودکشی با انگیره اختلافات خانوادگی بین 32 تا 41 درصد بوده است و بعد از آن شکست و ناامیدی در صدر جدول قرار دارد. از لحاظ جنسیتی، اقدام به خودکشی مردان 8 برابر زنان است بخصوص مردان مجرد که افزایش رشد خود کشی در آنها بیشتر از زنان مجرد است.
در ايران نوجوانان و جوانان از يک طرف و زنان از طرف ديگر دو قشری هستند که بيشتر از سايرين دست به خودکشی می‌زنند. آمارها نشان می‌دهد آمار خودکشی و به‌ويژه خودسوزی در استانهای محروم کشور به ويژه استان‌های غربی از قبيل ايلام، کرمانشاه، همدان و لرستان بيشتر از ساير مناطق کشور است.


هيشکی مارو دوس نداره!


کمتر از چند يک‌ماه پيش بود که خبر خودکشی يک نوجوان ۱۷ ساله به علت خجالت از مشاهده تصاوير پورنو بطور گسترده در رسانه‌ها مطرح شد. پس از آنکه والدين اين دانش‌آموز متوجه می‌شوند او با دستگاه کامپيوتر شخصی‌اش مشاهده تصاوير پورنو بوده، اين دانش‌آموز از ترس واکنش و تنبيه‌ والدين با خوردن ۱۰ عدد قرص خودکشی می‌کند.
مدتی پيش هم دختر پانزده‌ساله‌ی ديگری که از بدگمانی‏های والدین نسبت به رفت و آمدش به ستوه آمده بود با خوردن 20 قرص اقدام به خودكشي كرد.
اوايل همين ماه نوجوان ۱۶ ساله ديگری هم که در امتحانات نوبت دوم دبيرستان تجديد شده بود از ترس والدين خود را حلق آویز کرد.
نمونه اين نوع خودکشی‌ها در دانش‌آموزانی‌ که بيشتر در مقطع دبيرستان تحصيل می‌کنند و در رده سني ۱۴ تا ۱۷سال قرار دارند هر روز ديده می‌شود.
معاون آموزش و پرورش شهر تهران چندی پيش از وقوع ٢٨٣ مورد خودکشی در سال بين دانش‌آموزان مدارس شهر تهران خبر داده بود که البته به قول خود اين مقام مسئول اين تنها آماری است كه آموزش و پرورش شهر تهران از آن مطلع شده است.
هر چند اين مقام مسئول وضعيت خانوادگي نامناسب و سختگيري‌هاي درسی به دانش‌آموز توسط خانواده‌ها را مهمتری عوامل خودكشي دانسته‌ است اما ظاهرا برای رفع اين مشکلات از طرف آموزش و پرورش اقدامی صورت نپذيرفته است.
به نظر می رسد بیشترین دلایل خودکشی در نوجوانان ایجاد فاصله وعدم وجود رابطه مناسب بین فرزندان و والدين باشد. فاصله‌ای که باعث می‌شود والیدن درک صحیحی از وضعیف فزندان خود نداشته باشند و گاهی با سخت‌گیری‌ها و اعمال محدودیت‌های نامتناسب موجب واکنش‌های فرزندان شوند که این واکنش‌ها در بهترين حالت بصورت پرخاشگری و در مواردی بصورت فرار از خانه و خودکشی بروز می‌کند.
مشکل برقراری ارتباط با جنس مخالف و تنشهای ناشی از این نوع روابط بر نوجوانان که نتیجه شرایط جامعه نیمه‌مدرن- نیمه‌سنتی ایران است هم از ديگر دغدغه‌های سنين نوجوانانی است که گاهی باعث بروز طغیان می‌شود.


خودکشی با تخفيف ويژه دانشجويی


افسردگی و پيامدهای ناشی از آن از جمله مهمترين عوامل خودکشی در جوانان هستند. تحقیقات نشان می‌دهد بیش از یک چهارم زنان ایرانی در مراحلی از زندگی افسردگی را تجربه می کند که از بین یک سوم از این زنان افسرده میل به خودکشی وجود دارد.
مشکلات خانوادگی و شکست در امور عاطفی، شغلی و تحصيلی هم از ديگر عواملی هستند که منجر به خودکشی در جوانان می‌شوند. گاهی جوانان برای تنها جلب توجه اطرافیان دست به خودکشی می‌زنند اما مرگ امانشان نمی‌دهد و فرصتی برای بهره مند شدن از این توجه پیدا نمی‌کنند.
در سالهای اخير آمار خودکشی در قشر خاصی از جوانان يعنی دانشجويان هم رشد قابل توجهی داشته است. کسانی که چند سالی را دانشجو بوده‌اند خصوصا آنهايی که زندگی خوابگاهی را تجربه کردند حتما با انواع بحران‌های دانشجويی آشنا هستند. يکی از اين بحران‌ها که بيشتر در محيط خوابگاه‌ها و برای دانش‌جويانی که دور از محيط خانواده هستند اتفاق می‌افتد خودکشی است.
آمار غير رسمی حاکی از بالا بودن تعداد خودکشی و گسترش افکار خودکشی در بين دانشجويان است. با وجود اينکه به نظر می‌رسد آمار خودکشی در سطح دانشگاه‌ها به شکل قابل توجه‌ی در حال افزايش است دانشگاه‌ها از ارائه آمار دقيقی در مورد خودکشی خودداری‌ می‌کنند و سعی در پنهان کردن موضوع دارند و از طرح مسئله در رسانه‌ها جلوگيری می‌کنند.
اين در حالی است که همه ساله بودجه عظيمی در اختيار مراکز مشاوره دانشگاهی قرار می‌گيرد که به نظر می‌رسد اين مراکز نتوانسته‌اند تاثير قابل توجهی در کنترل بحران داشته باشند و آمار همچنان رو به افزايش است.
شکست در امور تحصيلی، ناتوانی در تامين شهريه دانشگاه و فشارهای عصبی ناشی از زندگی در محيط خوابگاه از جمله مهم‌ترين عواملی است که ميل به خودکشی را در دانشجويان افزايش می‌دهد.


خودسوزی، خودکشی دردناک

بنا به اعلام مشاور استاندار ايلام در سال حدود ۴۰۰ مورد خودکشی در استان 580 هزار نفری ایلام اتفاق می‌افتد که سهم زنان از اين تعداد 220 نفر است.
بيشتر اين خودکشی‌ها به شيوه خودسوزی انجام می‌شود که اکثرا با موفقيت همراه است و به مرگ قربانی منجر می‌شود. ايلام بيشترين آمار را در زمينه خودسوزی دارد و پس از ايلام در استان‌های کرمانشاه، همدان، لرستان، کهکيلويه و گلستان هم خودسوزی در سطح گسترده‌ای اتفاق می‌افتد.
نتايج يک تحقيق نشان می‌دهد در استان آذربايجان شرقی خودسوزی پس از حلق‌آويز کردن ۲۴٪، خوردن قرص ۳۰٪ و خوردن سم ۲۰٪ با حدود ۱۰ درصد در رده چهارم عوامل خودکشی قرار می‌گيرد. نتايج يک تخقيق ديگر در استان کرمانشاه خودسوزی را پس از خوردن قرص و خوردن سم سومين عامل خودکشي در اين استان نشان می‌دهد که در اين ميان سهم زنان ۶۰٪ است.
ساختار سنتی خانواده‌های عشاير و روستايی در اين استانها که بر فرهنگ مردسالاری بنا شده زمينه‌ساز وقوع اين نوع زجرآور خودکشی است. بر اساس همين فرهنگ گاهی دختران وادار به تن‌دادن به ازدواج‌های اجباری می‌شوند که يکی از علت‌های خودسوزی در اين مناطق است. البته خودسوزی در بين مردان هم وجود دارد که بيشتر بخاطر فقر و بیکاری اتفاق می‌افتد.
نتايج يک تحقيق در مورد خودسوزي در استان لرستان از منوچهر شمس خرم آبادی نشان می‌دهد ۸۵٪ از کسانی که اقدام به خودسوزی کرده‌اند اختلافات خانوادگی با همسر و ديگران را انگيزه اين‌کار دانسته‌اند.
۸۸٪ نمونه‌های اين تحقيق را زنان تشکيل می‌داده‌اند که ۴۱٪ آنان در گروه سنی ۱۰ تا ۱۹ سال قرار داشته‌اند. ۶۳٪ از اين افراد در مورد مشکلات عاطفی‌شان اظهار داشته‌اند که مورد تحقير و تمسخر قرار گرفته‌اند، ۵۸٪ احساس نااميدی و بی‌ارزشی داشته‌اند و ۵۵ مورد ضرب وشتم قرار گرفته‌اند.
خودسوزی دردناک‌ترين نوع خودکشی است که برخی از آن به عنوان فریاد کمک‌طلبی زنان اين مناطق محروم ياد می‌کنند. خودسوزی اغلب منجر به مرگ می‌شود و در صورتی که قربانی زنده بماند تا مدت‌ها از جراحات و صدمات ناشی از خودسوزی رهايی نخواهد يافت.

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت |